۸۹۶
امروز با پیرمرد رفتیم جاده فشم، یکم کنار رودخونه نشستیم!! هوا خوب و جذاب بود، تصمیم گرفتم تا شمشک برم اما جادش واقعا خطرناک بود! دگ پشیمون شدم و تصمیم گرفتم دور بزنم، این پیرمرد هم عین شیطان میره تو جلدت و همش میگه برو برو برو!! یعنی بارها با این حرفاش منو برده ناکجاآباد، اونم جاده های کوهستانی و روستایی!!
مرتیکه میخواد ما رو به کشتن بده، حالا تو عمرتو کردی اما من چ گناهی کردم!! گفتم من دگ از این جلوتر نمیرم و دور زدم!
پیرمرده چند بار با دروغ جاهای خطرناک برده منو! در این حد ک علی میگفت عجب خَریتی کردی!! (علی خیلی رانندست و کل ایرانو بارها رفته و اومده!) میگفت من اونطرفا نمیرم، تو چرا رفتی؟!
فک کن بخاطر اصرار این نکبت زندگیتو ببازی، خیلی ناعادلانه و احمقانست!! مفت میبرم و میارمت و چند ساعت سرت گرم میشه، دگ این همه اصرار و مخالفت چیه الاغ!!
خودم دوس دارم گاهی ببرمش بیرون چون منم تنهام و اونم همیشه پایست اما وقتی همسفر یکی هستی دگ نباید اینقد دروغ ببافی و قالتاق بازی در بیاری ک فقط چند ساعت بیشتر از خونه دور باشی!