۳۰۵
به طرز عجیبی زده بود به سرم که فردا شب برم اون شهری که خونه داریم و ظهر دوشنبه برگردم تهران! (حتی بلیتم انتخاب کردم)
منتها مامانم گفت میری چیکار کنی, گفتم یه سر بزنم و برگردم! گفت ولش کن ...
دخترخالم دیشب اومده ایران و خالم فعلا سرش گرمه و احتمالا وقتی برای مامانم نداره, خواهرمم که کلا نمیشه روش حساب کرد, خودمم ۳شنبه امتحان دارم, حالا ک دنبالم نذاشتن و چیز واجبی نیست! میشه بعدا هم بهش فکر کرد ...
ولی تو اردیبهشت حتما یه سر میرم و میام ...
۳۰۲
علی امروز خیلی وقتمو گرفت, انرژی بالایی که در طول روز داشتم بجای اینکه خرج خودم بشه, صرف اون شد! (بماند که خیلیشم خرج مامانم میشه اما اونو میشه باهاش کنار اومد)
عصر تا حالا این همه زور زدم و فقط سه صفحه خوندم! واقعا فاجعست, اگه این یارو پیداش نمیشد تا الان درس ۹ رو تموم کرده بودم, آدمای مزاحم اینجوری از زندگی عقبت میندازن ...
هر کی به یه نحوی تو رو از زندگی و پیشرفت جا میندازه, اینا رو از برنامه هاتون بیرون کنید تا رشدتون تسریع بشه...
۳۰۱
* از ده و نیم صب تا الان درگیر بودم (البته درگیر بقیه نه کارای خودم), کلی از درسام مونده و باید بخوونم اما کو حال...
یکم دگ خودمو جمع و جور کنم و برم تو دل هدف! البته خیلی خستم اما باید به زمانبندی کارام برسم ...
* علی هم دیدم, کلی چرت و پرت گفت و الکی وقتمو گرفت! بهش پیشنهاد دادم همخونه پیدا کنه, خیلی از تنهایی ناله میکرد...
آدم ترسویی هم هست میگه اگه کشتنم و سرمو بریدن چی! اگه مال و اموالمو دزدیدن چی, اگه ال و بل شد چی! اگه اینجوری و اونجوری شد چی!
خب تو یا میخوای تنها باشی یا نمیخوای, بالاخره باید یکیو انتخاب کنی ...
اون زن هم ک عملا ولش کرده اما علی بخاطر اینکه دوسش داره, نمیتونه بیخیال شه و بره با یکی دگ! این از منم خَرتره!
۲۹۹
* دیشب و امروز صب چند صفحه دگ درس خوندم, کم کم دارم جمعش میکنم اما هنوز مونده, ولی با خیال راحت تری دارم جلو میرم ...
اگه این پشتکار زمان دانشگاه داشتم, الان اینجا نبودم! کلا مسیر زندگیم عوض میشد اما حیف که خونواده مزخرفم همه چیو ازم گرفتن حتی داشتن آرامش برای درس خوندن ...
من خیلی باهوش و مستعد بودم, زحمتم میکشیدم ولی تو دیوونه خونه نمیشه رشد و پیشرفت کرد, همینکه معتاد نشدم خیلی هنر نکردم ...
* خوشبختانه هوا خیلی خنک شده, چند روزی خیلی گرم بود اما یه مدت که دگ نیست ...
* دیشب حس چشایی و بویاییمو از دست داده بودم اونم تو روز چهارم یا پنجم سرماخوردگیم! پشمام ریخته بود ...
امروز صب یکمش برگشته انگار ...
این دوره مثه بار قبل شدید نبود اما خیلی طولانی و زمانبر شده البته اون بار هم ۱۰ ۱۲ روز اسیر بودم ...
۲۹۸
علی هم گفت پرونده پزشکی مادرتو از بیمارستان بگیر (اصلشو نمیدن یه کپی چیزی) ببر مطب و روند درمانو اونجا ادامه بدین! هر بار میری دهنت ساییده میشه ...
حالا یروز میرم بیمارستان, منشی هاش دوسم دارن! احتمالا کمکم کنن, بعد باید دنبال دکتری (آدم حسابی) بگردم که قبول کنه روند درمانو ادامه بده!
تو همین خیابون ۱۵۰ متر بالاتر دقیقا یه فوق تخصص داریم تو زمینه مشکل مامانم, منتها از شانس ما طرف از این سهمیه ایی های بیسوداه! باید دنبال یه آدم حسابی بگردم ...
اصلا رفتن تا کلینیک بیمارستان برامون کابوسه! باید راهشو پیدا کنم ...
۲۹۷
علی یک ساعت باهام حرف زده! خیلی وقتمو گرفت, ۹۹ درصد حرفاشم در مورد جنس زنه! برای فردا هم قرار بیاد رو سر من بشینه و نذاره درسامو تموم کنم!
خوبه بهش گفتم مریضم, باز بیخیال نشد!
احتمالا باید صب زود بیدار شم و تا جایی که میشه بخوونم, نمیخوام از برنامه هام جا بمونم ...
من همیشه اینجوری درسخون بودم, تو خونواده روح و روانمو بهم ریختن وگرنه تا الان حداقل تو یه رشته دکترا داشتم, واقعا گرفتنشم کار سختی نیست خصوصا تو این سیستم آموزشی ما...
رضا الان ۳۵ سالشه, گفت سال ۱۴۰۱ رفته دانشگاه و ارشدشو تازه گرفته! خیلی حال کردم با اینکارش, شاید منم برم و ادامه تحصیل بدم اما نه تو رشته عمران ...
همیشه دوس داشتم دکترا بگیرم, الانم دیر نیست و میشه تو یه رشته خوب مدرک گرفت منتها حالش باید باشه و وقتش ...
البته گزینه اصلی انگیزست ...
۲۹۶
* حموم کردم و ولو شدم, احتمالا نیم ساعت دگ برم سراغ دور سوم درس خوندن! اگه بتونم امشب درس هشتو تموم کنم واقعا موفق بزرگی نصیبم شده ...
اگه بتونم تا فردا شب درس ۹ هم تموم کنم باید به خودم جایزه بدم!
* یکشنبه باشگاه رفتم و دگ نتونستم برم! البته باید صبر کنم کامل خوب شم و بعد برم ...
احتمالا تا یکشنبه یا دوشنبه نرم چون ممکن حالم بدتر شه, قبلا این بلاها چند بار سرم اومده ...
* یه خانوم دکتر هست که علاقه بهش پیدا کردم! فوق تخصص داره اما خیلی سنش بالاست, از چروک دستا و صورتش احتمالا باید ۷۰ سالش باشه اما اگه فرصت پیش بیاد میشد بهش پیشنهاد داد! فک نمیکردم یه آدم با این سن اینقد جذاب باشه, شایدم سنش کمتره اما چروکش خیلی زیاده, بعید میدونم از ۶۷ ۶۸ کمتر باشه ...
۲۹۵
تا حدودای ۱۱ صب خواب بودم البته اون وسطا بیدار میشدم و قرص میدادم به مامان و دوباره میخوابیدم ...
بعدش یکم درس خوندم, بعد از درس چند تا سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم آبپز شه و همزمان با مامان رفتیم پارک برای پیاده روی ...
یک ساعتی پارک بودیم, بعدش ناهار خوردیم, بعد از ناهار دوباره درس خوندم تا الان ...
چند دقیقه دگ میرم تره بار خرید کنم, یکم استراحت میکنم و بعدش باید دوباره درس بخوونم!
ما رفتیم کلاس سرگرم بشیم اما دهنمون صاف شد, زمان دانشگاه اینقد درس نمیخوندم ...
همچنان سرماخوردگیو دارم متاسفانه ...
۲۹۴
یه ویس ریکورد کردم, توش اومدم یکم در مورد آلمانی حرف بزنم و از یک تا ده بشمارم اما جای ۶ و ۷ برعکس گفتم! :))
امیدوارم به گوش استادم نرسه ...
حرف زیاد زدم بیشتر حالت قصه داره! ب عنوان لالایی قبل از خواب میتونید گوشش بدید ...
قیمت کنسرو ماهی تو اون سالها ۵ تا ۶ هزار تومن بوده!
لینک (کلیک)
۲۹۳
علی هم کم پیدا شده! بعد از اون ماجرای یکماه پیش و شکرابی که بینمون پیش اومد با اینکه قهر نبودیم اما رابطمون کمرنگ شد البته من ناراضی نیستم واقعا!
هر کسی باید حد و حدودشو بدونه, قرار نیست چون من احترام میذارم, به بقیه اجازه بدم که رو سرم سوار بشن! همون دوری و دوستی بهترین انتخابه نه کدورت و دلخوری پیش میاد و نه انتظار و توقعی وجود داره ...
۲۹۲
همون همسایه ایی که زنش زیاد گریه میکنه, دو تا دختر دارن, یکیشون ۴ ۵ سالشه!
خیلی بیش فعال و دعوایی و پُر سر و صداست, متاسفانه روزی نیست صدای داد و بیداد و جیغشو نشنوم!
صدای فوق العاده بامزه و چهره بانمکی داره, شاید یکی دو بار دیدمش اما به دل میشینه ...
چند شب پیش با خشم و عصبانیت, با جیغ و گریه میگفت پدرتو در میارم! (فک کنم با خواهرش دعواش شده بود) چند تا جمله عجیب دگ هم گفت که یادم رفته!
خیلی دلم سوخت که بچه به این کوچولویی و شیرینی چرا باید اینقد تندخو باشه!
پدرش فوق العاده پرخاشگر و عصبیه (صدای داد و فریادش گاهی میاد) مادرشم هم خیلی بی ادب و وحشیه! خواهرم میگه از زمان نوزادی با این بچه دعوا میکردن!
من بعید میدونم ذات این بچه تندخو و پرخاشگر باشه, احتمالا اخلاقای سگی والدینش اینجوریش کرده حالا ممکن خودشم یکم پتانسیل جذبشو داشته اما گناه اصلی پای اوناست چون من میشنوم چجوری باهاش حرف میزنن ...
۲۹۱
* یه تار مو تو ابروی راستم دارم که خیلی رشدش زیاده! گاهی با قیچی کوتاش میکنم! طفلی قرار بوده موی سر باشه اما از تو ابرو در اومده!
الان که فکرشو میکنم اتفاقا به نفعش شده, تک و خاص شده! اگه تو سر در میومد بین بقیه گم میشد ...
* امروز تا الان درس نخوندم, البته عذرم موجهه! از مریضی و درمانگاه رفتن بگیر تا بیخوابی و خستگی ...
خدا کنه بتونم امشب چند صفحه بخوونم که به امتحان برسم...
* احتمالا کراتین بخرم, از چند تا دکتر پرسیدم و گفتن خوردنش مشکلی نداره حالا فرض کن یکم کراتین تو کلیه هامونم رسوب کنه تهش چی میشه, مرگه دگ!
کلیه تَر و تمیز و دست نخورده تحویل سوسکا و کِرما بدم که چی بشه! در عوض عضله میسازم و چند صباحی با هیکلم بیشتر حال میکنم, بعدا هم که وقت مرگ برسه به اون بیشرفا ماهیچه میرسه!! هر جور حساب کنی اونا (خزنده ها) حالشونو میبرن دگ ...
* از ۴ صب بیدارم اما اصلا خوابم نمیاد!
* راست میگن ک احترام هر کسی دست خودشه! تا چند هفته پیش اگه خالم میومد خونمون چه عزت و احترامی بهش میذاشتم, همون اول میرفتم پیشش و یه پذیرایی مفصل (در حد توان) ازش میکردم و تا زمانی ک خونمون بود تنهاش نمیذاشتم!
اما الان حتی از اتاق بیرون نمیرم که بهش سلام کنم!
۲۹۰
فک کنم دختر خوشگله دیشب آمار داد که شاید آویزون من بشه و بره آلمان!
گفته خب سر و وضعش ک خوبه (حتما پولی چیزی داره), شبیه آلمانیا هم هست, آلمانیم ک میخونه, منم بشینم رو سرش که بدون هیچ زحمتی مهاجرت کنم! حالا خبر نداره من واسه تفریح میرم اونجا :))
الان خیلی رایج شده که دختر یا پسر آویزون یکی دگ میشه که مهاجرت کنه, اصلا به یه بیزینس در قالب عشق و عاشقی تبدیل شده ...
هیچ دختری بدون در نظر گرفتن منفعتش بهت نزدیک نمیشه, این یه قانونه!
۲۸۸
دقیقا ۴ ساعت اونجا بودم, آخرشم قشنگ قهوه اییم کردن!
بعد از کلی معطلی اون استادشون (فوق تخصص داره) گفت چون خود بیمار نیست من ویزیت نمیکنم! اعصابمو ری..دن توش ...
رفتم باهاش حرف زدم, حالا شما یه محبتی بکن و اینا رو نگاه بنداز! با کلی منت و اعصاب خرابی, آخرش آزمایشا و پروندشو نگاه نکرد فقط از زیردستش پرسید ک جواباش چطور بوده اونم گفت خوب بوده! استادشم گفت ۲.۵ واحد دوز فلان دارو رو کم کن ...
بدبختی ما یکی دو تا نیست آخه, الان ما چرا باید کلی راه بکوبیم و تا درمانگاه بیمارستان بیایم! خب چرا ادامه روند درمانو تو مطب یه دکتر انجام ندی!
چون اونا هم طاقچه بالا میذارن و قبول نمیکنن! الان مریضتو از درمانگاه بیمارستان ببر مطب یکی از همین دکترای بیمارستان, میگن ما قبول نمیکنیم! کلا دردا یکی دو تا نیست, برای هیچی تا الان ۶ ساعت وقت منو گرفتن!
سرزنشا رو اونی میشنوه که بار همه چی رو دوششه!
خلاصه با اعصاب خراب دارم برمیگردم خونه ...
۲۸۷
چقد شلوغ شد اینجا! بقیه دکتراشونم اومدن انگار از سفر خارجی خبری نبوده!
خالم ۸ و نیم زنگ زده که میخوای مادرتو بیارم! به مامانم زنگ زدم ک میای گفت نه! البته ضرورتیم نداره ک بیاد, اول آخرش جواب آزمایش ملاکه ...
حالا خدا کنه به اون استاد بداخلاق ارجاعم ندن, گیر میده ک چرا نیاوردیش! بار قبل میخواست خفم کنه! انگار من چند تا دست و پا دارم ...
پول ویزیتو ۶۰ هزار تومن کشید! پشمام ریخت قبل از عید ۲۰۰ و خورده ایی میکشیدن! شایدم ۲۰ تومن بوده و من ۲۰۰ میدیدمش! (بعید میدونم) یعنی بیمه اینقد معرفت به خرج داده, عجیبه!
البته چون اولین ویزیت سال جدیدشه احتمالا بیمه درصد بالاتری پرداخت میکنه! دقیقا خبر ندارم ...
۲۸۶
تو درمانگاه بیمارستانم, حدودا ۷۰ دقیقه طول کشید تا برسم!
پذیرشو گرفتم و فعلا نشستم تا صدا کنن, برام عجیب که خلوته! دکتراشونم کمه, فک کنم یک یا دو استاد اومدن! (احتمالا رفتن خارج از کشور!)
قبلا تو تاریکی و سرما از خونه بیرون میزدم اما امروز که ۶ و ۴۵ بیرون اومدم, آفتاب وسط آسمون بود! (مزیت خوبی بود)
از ۴ صب هم بیدارم, فکر اون دختر نذاشت بخوابم! الکی ما رو آواره خودش کرده, خریت کردم ک دیشب باهاش حرف نزدم, کامل پخته بودمش ...
صب استامینوفن خوردم اما الان یکم آبریزش گرفتم, باد نسبتا خنکی میومد شاید یکم روم اثر منفی گذاشته!
امروز باید حداقل ۶ صفحه درس بخوونم اما هم تا ظهر بیرونم, هم دیشب نخوابیدم و هم مریض احوالم! کار سختیه واقعا ...
۲۸۴
حدودای چهار و نیم یه استامینوفن ۵۰۰ خوردم که برای کلاس آبریزش نداشته باشم! یه دوش گرفتم و طبق معمول حدودای پنج و نیم پیاده رفتم آموزشگاه! (نزدیکه)
بچه های آلمانی طبقه سوم آموزشگاه هستن, رسیدم نزدیک کلاسمون ک دختر خوشگله رو دیدم که تو راهرو با دوستش ایستاده بودن!
حسابی بهش نگاه کردم که یه سیگنال بهش بدم! (فک کنم متوجه شد) دگ رفتم تو کلاس نشستم (رضا و النازم بودن) از شانسم دختر خوشگله اومد روبروی کلاسمون وایساد! صندلی منم دقیقا روبروی دره! (نمیدونم اتفاقی بود یا خودش خواست) اینقد نگاش کردم, قشنگ بهش زُل زده بودم! اونم نگام میکرد و میخندید (دوستشم بود) در کل سیگنال مثبتی مخابره کرد! خیلی تابلو بهش نگاه میکردم!
تو تایم استراحت رفتیم هواخوری, اونا هم اومده بودن! دوباره یجوری وایسادم که روبروی دختر باشم! اینقد داستان خیط بود که همه فهمیدن ما به این دختر کراش داریم! (حتی استادمون)
رضا میگفت بهت پا میده, برو باهاش حرف بزن! استادمون میگفت یکیتون مخشو بزنه شاید دوستاشم به من پا دادن! :)) (استادمون ۲۲ سالشه :/)
امروز اون پسر کیسه به دسته نیومده بود! دهنشو اسفالت میکنم با این دختر حرف بزنه ...
خلاصه تعطیل شدیم, دختر دم در بود! یجوری الکی انگار خودشو با گوشی سرگرم کرد که ما بهش برسیم! (ما یه کوچولو دیرتر تعطیل شدیم)
دگ دختر رفت تو خیابون فرعی! من حواسم نبود اما رضا گفت برگشت و پشتشو نگاه کرد ...
گفت چرا نرفتی باهاش حرف بزنی اون منتظرت بود! حتی برگشت که ببینه میری یا نه ...
سوار ماشینش شد و رفت ...
برای روز اول بد نبود, نشون دادم بهش علاقه دارم! رضا گفت اگه دفعه بعد ببینیش و جلو نری اون دگ میپره!
دگ اگه عمری بود و خدا خواست یکشنبه باهاش حرف میزنم! ولی امروزم میشد خصوصا آخر کلاس, فرصتو از دست دادم...
اون شاید از من خوشش بیاد اما من هیچ پلنی برای بعدش ندارم, واقعا تو فاز این داستانا نیستم! من دگ اون سروش ۵ ۶ سال پیش نیستم! حتی آدم ۳ ماه پیشم نیستم ...
شایدم کلا بیخیال داستان بشم, این حرفا حکم بازیگوشی برام داره نه چیزی که واقعا هست ...
۲۸۳
خالم قرار بود مامانو بیاره بیمارستان, چند روز پیش یه تعارف زد و دگ محو شد! (خودش پیشنهاد داد ما چیزی نگفتیم)
حتی تو این چند روز برخلاف همیشه دگ خونمون نیومد که مبادا فردا بخواد کاری انجام بده! احتمالا فردا که بگذره سر و کلش پیدا بشه ...
۲۸۲
سردرد و چشم درد, بدن درد خفیف, تب هم دارم! میترسم تا کلاس برم و برگردم و حالم بدتر شه!
اگه فردا رو ب خیر بگذرونم واقعا کار بزرگی کردم, شاید با ماشین خودم برم ولی پوستم کنده میشه, هم فوق العاده پُر ترافیکه (ممکن تا ۹۰ دقیقه یا بیشتر طول بکشه) و اینکه جا پارک گیرت نمیاد اونم صب که واویلاست, اون طرفا پُر از بیمارستان و دانشگاهه ...
با مترو معمولا ۴۵ تا ۶۰ دقیقه ایی میرسی و ۲۰۰ متر بالاتر از بیمارستان پیاده میشی! یعنی مفت و راحت و بی دردسر ...
دگ چون تنها هستم همون راه دوم بهتره منتها حالشو ندارم! (چون جایی برای نشستن گیرت نمیاد) با اسنپم که حداقل برای رفت ۲۵۰ ازت میگیره! (چون قیامته) برای برگشت هم حداقل ۱۰۰ تومن (مسیر برگشت ظهرها کم ترافیکه)
یعنی شما تصور کن چقد مصیبت داره که من از یکماه قبل عزای فردا رو دارم! ۷ ۸ ساعت رفت و برگشت و معطلی داره...
۲۸۱
* با حال مریض ۳ صفحه رو خوندم, نمیدونم این شروع بیماری یا اوجشه! خدا کنه تو همین نقطه رو به بهبود بره!
خوشحالم که به برنامه درسیم رسیدم!
* با همین حالی که دارم یک ساعتم نظافت کردم, هیچکس هیچکاری نمیکنه! مامانم گفت من ظرفا رو میشورم, بعد از نیم ساعت دیدم فقط ۵ تا لیوان شسته! گفتم برو دراز بکش نمیخواد مرسی!
به خواهرم پیام دادم که یه نقشی تو خونه به عهده بگیره, اینجوری نمیشه ادامه داد واقعا!
عکس (کلیک)
* جز دو لیوان آبمیوه هیچی نخوردم! از دیروز برای مامان ناهار برداشته بودم ک بهش دادم اما خودم گرسنه میمونم اینجا!
* ساعت ۶ کلاس دارم که باید برم, اینا رو ولش کن اصلا داستان فرداست که باید تا بیمارستان برم! از ۶ و نیم باید بزنم بیرون, مامانو نمیبرم یعنی نمیتونم که ببرم چون کسی نیست که بیارش!
سیستم نوبت دهی و پذیرش بیمارستان مال یه قرن پیشه! میگن ۷ و نیم صب اینجا باشید که پذیرش بشید, بعد دکتراشون تازه ۹ و نیم میان اونجا! حالا کی بیمار بفرستن داخل ممکن بشه ۱۱!
بعد از ساعت هشت هم پذیرش نمیکنن! یهو ۲۰۰ نفر میکشونن اونجا, نه جایی برای نشستن وجود داره نه عدالتی تو نوبت دهی و ورود افراد هست! واقعا تو این قرن نمیشه یجور دگ پذیرش کنن!
منم نمیتونم مامانمو از ۶ صب ببرم بیرون و ساعت یک ظهر بیارم خونه, توانشو نداره! قبلا اگه کسی بود میگفتم ساعت ۹ اسنپ بگیرن که ده و نیم برسن اونجا که کمتر معطل و اذیت بشن اما فعلا ک کسی نیست ...
مجبورم با حال مریض خودم برم و جواب آزمایششو نشون بدم و داروهاشو بگیرم ...
۲۸۰
* انگار یه پرتقال تو گلوم گیر کرده! چشم و بدن درد با تب خفیف دارم, یعنی در این حد میمونه یا شدیدتر میشه ...
امیدوارم از این بیشتر نشه که حداقل به کارام برسم, البته فعالیت بدنی میتونه تشدیدش کنه اما مجبورم کلاسمو برم اگه نرم دگ اون مطلبو نمیفهمم!
یکم دگ از بیرون آبمیوه سفارش میدم, کسی نیست کاری برام انجام بده حتی مامانم حالمو نمیپرسه! آدم به این بی لیاقتی و قدرنشناسی تا حالا ندیدم, باورتون میشه یه کسی بتونه اینقد بی صفت باشه ...
* خواب دیدم مخ یه خانوم دکتر متخصص زدم (البته اون مخ منو زد یعنی خودش خیلی پا داد) بعد علی ناخواسته رفته بود پیشش و گفته بود سروش از فلان دختر خوشش میاد! اینقد عصبی بودم از دستش که نگم!
* امروز باید حداقل ۳ صفحه دگ درس بخوونم, واقعا نمیدونم توانشو دارم یا نه! فعلا ک دوس دارم بخوابم و استراحت کنم...
تلاشمو میکنم که بخوونم تا برای امتحان میانترم عقب نمونم...
۲۷۸
* کامل مریض شدم! آبریزش بینی هم گرفتم متاسفانه ...
به خواهرم پیام دادم برام استامینوفن بخره ...
سروش که به فکر همه هست الان دگ کسی کاری براش نمیکنه!
* زبانو تا برنامه ریزی که برای امروز داشتم, خوندم! یعنی دهنی از من اسفالت شده که نگم براتون ...
این چه ایده مسخره ایی بود آخه ...
من میخواستم یکم از جو خونه دور بشم و چند تا آدم ببینم, یکم سرگرم بشم و یچیز جدید یاد بگیرم اما فقط ب فا..ک رفتم ...
* شام سفارش دادم! گفتم شاید فردایی نباشه حداقل با شکم سیر بخوابم ...
۲۷۷
* یک ساعتی با خودم حرف زدم, برای روحیم مفید بود ...
* حموم کردم و یکم بهتر شدم! نمیدونم فردا حالم چطور باشه!
* از برنامه عقبم, باید بیشتر بخوونم ...
* دیروز ب علی زنگ زدم, امروز برام یه ویدیو فرستاده! منم پیامشو بازش نمیکنم ...
* یه آهنگ که برام جذاب شده این اواخر ...
(دانلود)
۲۷۶
انگار دارم مریض میشم, خدا کنه جزیی باشه و سخت نشه :((
اگه بیوفتم رو تخت, هیچکس نیست که کاری انجام بده!
امیدوارم یه کمک از غیب برسه و نذاره حالم بد بشه ...
بینیم کیپ شده, یکمم چشام درد گرفتن, انگار تعریق بدنم بیشتر شده!
امیدوارم معجزه بشه ...