چند ساعت پیش خالم با صدای لرزان زنگ زده، میگه فلانی (دخترش) حالش خوب نیست، بیا زنگ بزنیم اورژانسی چیزی! میگم چیشده؟! میگه یچیزی تو گلوش گیر کرده!

دگ سریع رفتم، اولش فک کردم چیزی تو گلوش گیر کرده و داره خفه میشه!! رسیدم اونجا و دیدم حال خالم خوبه! دخترشم یچیزی بسته ب سرش و افتاده رو کاناپه! میگم چیشده؟!

میگه قرص تو گلوش گیر کرده بود!! اما انگار پایین رفته!!

قبل از رسیدن تو ذهنم تمرین میکردم ک چجوری معدشو فشار بدم که گلوش باز بشه!! خدا رو شکر کار ب اونجا نرسید!!

دخترشم مثه سگ بداخلاقی میکرد باهاش و اعصاب نداشت!! نیم ساعتی پیششون نشستم و برگشتم خونه!