۹۰۸
* شب مغازه رفته بودم که نون خرمایی بخرم! از بیرون یه دختر ۶ ۷ ساله خیلی خوشگلو در حال بستنی خوردن اون تو دیدم!! از زمانی ک دیدمش ناخواسته لبخند زدم و بهش نگاه میکردم!!
بعد ک اومدم داخل شدن دو تا!! یه تپل کوچولوی ۳ ۴ ساله هم کنارش بود ک اونم بستنی میخورد!
پدر دختر ۶ ۷ ساله واقعا بیریخت بود، نمیدونم چطوری همچین بچه ناز و خوشگلی داشت! تپل ۳ ۴ ساله هم خواهرزاده مَرده بود ک اونم بامزه و نمکی بود!
من اگه دختر داشته باشم احتمالا مادرش حسودی کنه و تنهامون بذاره!!
* عصر با علی حرف میزدم! موقع سَم پاشی درختا و باغچه خونش انگار خودشو مسموم کرده! من نمیدونم این ک اینقد ادعاش میاد چرا همش خرابکاری میکنه!!
میگفت میرم یجایی نون میخرم ک مثلا ۵ هزار تومن ارزونتر باشه، بعد از اونور ادکلن ۱۵ میلیونی برای دوس دخترش میخره!! چند هزار دلار میده بهش! استیک ۳ میلیونی! پول تو جیبی ماهانه!! رستوران تو لواسان!
برای خودش و بقیه گداست ولی برای این زن و اون زن حاتم طائی میشه!!