۴۴۱
علی خودشو دعوت کرده اینجا! چون احتمالا میخواد سفر بره (اون شهری که ما خونه داریم) تو خیالات خودش فک کرده من کلید اونجا رو میدم بهش! (تو توهماتش) چون قبلا بهم گفته بود که آخرای شهریور میخواد بره اونجا ...
ما یه شب رفتیم تو اون خونه سرایداریش پوستمونو کند (قبلا گفتم خونه هیچی نداشت، آب، اجاق گاز، کولر، تلویزیون، یخچال و فریزر، کلا هیچی نداشت! منم که شبا تو ماشینم خوابیدم!) اینقد امر و تحکم کرد که اعصاب برام نذاشته بود! اونم فک کرده بود اسیر گرفته!
آدما همینن (نه همشون) محبت ببینن یا احساس کنن اون لحظه کارت گیرشونه میخوان ازت سوءاستفاده کنن! فرقی نداره اسمش چی باشه!
من دسته کلید اون خونه رو دادم دست یه آشنا که فقط رفیقیم باهم! (ساکن همونجاست) اونم خیلی وقت نیست که میشناسمش اما چون ازش مهر و محبت بی منت دیدم و خیلی آدم حسابی و چشم و دل سیره بهش اعتماد دارم، بهشم گفتم هر زمان دوس داشتی برو اونجا، فک کن خونه خودته! اما به علی کلید نمیدم چون آدم بی حیا و بی چشم و روئیه !
خبر دارم اونجا با یه زن دوست بود، فردا خونمو میکنه مکان و آبرومو تو در و همسایه میبره! قبلا اگه یادتون باشه به پرستار خصوصی مادرم تو بیمارستان پیشنهاد داده بود و آبرو و حیثیتمو برده بود!
به این آدم نمیشه اعتماد کرد چون قبلا امتحانشو تو زمینه های مختلف پس داده...
۴۳۸
* دو روز پیش رفته بودیم گردش، از بس این برنامه های مسیریاب اختلال داشتن که چند بار دور خودمون چرخیدیم!!
حالا دیروزم که با اسنپ رفته بودیم مطب، مسیریاب اونم اختلال داشت و آدرس یجا دگ رو میداد!
* ماهانه باشگام تموم شده، ۵ ۶ روزی هم میشه که نرفتم ولی احتمالا دوباره از امروز برم ...
البته دگ پولیم برام نمونده، تعمیرات خونه ایی که اجاره دادم خیلی بهمون فشار آورد! کلا تابستون پُر خرجی بود و قشنگ خالیمون کرد ...
* جمله عقل مَردم به چشمشونه! واقعا درسته!
هیکلتو بساز و لباس خوب تنت کن اون زمان همه دوست دارن! بجای جنس بی کیفیت و ارزون سعی کن اجناس خوب و باکیفیت بخری! یدونه بخر اما خوب بخر ...
۴۳۷
چکاپ های دوره ایی و دکترای مامان امروز تموم شد، بار سنگینی بود که فعلا از رو دوشم برداشته شد ...
برق هم قطع نشد خوشبختانه، چون نفر دوم رفتیم تو مطب و زود برگشتیم خونه، اگه برق نبود باید یک ساعت و ربع تو پارکینگ مینشستیم تا بتونیم از آسانسور استفاده کنیم ...
۴۳۶
سه شنبه مامانم وقت دکتر داره، مطب به ما نزدیکه و برای همین ده دقیقه ایی میرسیم اونجا!
اما برق ساعت ۳ قطع میشه و ما ساعت ۳ و نیم نوبت داریم! حالا نمیدونم چطوری بریم و برگردیم که به قطعی برق و نبود آسانسور نخوریم و از طرفی هم اونجا خیلی معطل نشیم!!
چون خیابون شلوغ و پُر ترافیک باید با اسنپ بریم که درست جلوی ساختمون پیاده و سوار شیم، با وسیله شخصی اگه بریم باید چند خیابون اونورتر جا پارک پیدا کنم و مادرم نمیتونه اونجاها رو پیاده بیاد و برگرده! (جدولای بلند، نبود مسیر استاندارد، نبود پل روی جوب آب و صد تا داستان دگ)
قشنگ ساییده میشم، به محیط مطبم آلرژی دارم و روحیمو خراب تر میکنه ...
البته استرس اینم دارم که تو ساختمون پزشکان برق قطع شه، حالا شاید اونجا ژانراتور و این چیزا داشته باشن!
۴۳۵
* چند روز آموزش آشپزی میبینم و فردا میخوام خورشت آلو با مرغ درست کنم!!
همه چی اضافه میکنم جز نمک و روغن! واقعا نیازی بهش نیست و به نخوردنشون عادت کردیم ...
صب کار بانکی دارم و از اونجا میرم برای خرید مرغ! حقیقتش روم نمیشه کم بخرم اما حوصله شستن و بسته بندی مرغم ندارم! اگه به من باشه نیم کیلو میخرم اما احتمالا چند کیلو سینه بگیرم و بگم جوجه اییش کنه!
علی میگه مرغو قبل از پختن ۲ ۳ دقیقه تو آب جوش بذار که زهمش گرفته بشه و بعد مرغا رو در بیار و جداگانه بپز! منم همیشه اینکارو میکنم ...
* نبات بعد از ۲ ۳ روز مهربونی، باز فاز و اخلاق سابقشو پیدا کرده! بخاطر اینکه وسط صحبتمون یه نفر به من زنگ زده و بهش گفتم بعدا بهت زنگ میزنم دوباره قهر کرده! میگه منتظر نموندی من بگم خدافظ!!
* اون خونه ایی که اجاره دادم یکم تعمیرات داره، با تعمیرکار که حرف میزدم بهم گفت ک مستاجر گفته اینکارم بکن و اونکارم نکن! گفتم شما اونکاری ک من میگم انجام بده چون پولو من بهت میدم نه اون ...
مستاجر چند روز پیش به خودم گفت فلان کارم انجام بده، گفتم اونجا مشکلی نداره و لازم نیست! بعد که نه شنیده، دو سه بار آخری که تو واتساپ بهش پیام دادم جواب سلاممو نداده!
رو سر مالت نباشی براش تصمیم گیرنده میشن! بعد همینا میگن صاحبخونه ها دیو هفت سرن! تازه بی ادبی و پررویی هم میکنن!
۴۳۴
بدترین عارضه ایی که از بیماری های مادرم براش پیش اومد قطعا از دست دادن بخشی از حافظشه ...
خیلی براش غصه میخورم که اینجوری شده، انگار هیچی یادش نمیمونه یا فقط قسمتی از یه واقعه ممکن تو ذهنش بمونه و فراموشش نشه ...
حتی گاهی با شک و شبه در مورد مرگ دخترش حرف میزنه، امشب بهم میگفت بعضی از شبا فک میکنم که واقعا خواهرت رفته یا هستش ...
سه شنبه وقت دکتر داره حتما باهاش مشورت میکنم تو این زمینه ...
۴۳۳
* شدم یه آدم افسرده و درب و داغون، البته با این آدمایی که تو زندگیم هستن طبیعتا نباید بهتر از این باشم!
همش بیحال، دپرس، خواب، تنها، خسته و کوفته! خونه نشین شدم و جایی برای رفتن ندارم، دگ توان ادامه این وضعیتو ندارم ...
* رفتم برنج و میوه و این چیزا خریدم، کاری به قیمت بقیه چیزا ندارم، فقط ۷ تا هلو متوسط شد ۱۶۷ تومن! (اونم از تره بار) به عبارتی هر هلو برات در میاد ۲۴ هزار تومن!
۴۳۲
* دیروز به قدری خسته و ناتوانم کرد که امروز تا لنگ ظهر خوابیدم! همه بدنم خستگی و کوفتگیه!
باشگاه خیلی انرژیمو میگیره، واقعا نیاز به استراحت و خواب کافی دارم!
کاش یکی بود ک ماساژم میداد یا وان گرم بود و توش دراز میکشیدم!
* دلم مسافرت میخواد اما اینم فعلا شدنی نیست و نمیشه جایی رفت!
* از بس تنبلی کردم ک هنوز یه کلمه آلمانی نخوندم و امتحانم ندادم! البته اسمش تنبلی نیست، توانی نمیمونه براش!
۴۳۱
* حدودای ۷ رفتم باشگاه و تا رسیدم خونه، مامانو بردم پارک که راه بره ...
تو پارک روبروی محل بازی بچه ها نشسته بودیم که یهو یه دختربچه شروع کرد به جیغ و داد و مامان مامان گفتن!!
مادرش تو تاریکی و روی نیمکت های پشت محوطه بازی نشسته بود! این بچه دیده مامانش نیست و ترسیده! خلاصه زهره ترکمون کرد!
* امروزم نشد که برم خرید، زرشک و زعفرون با مرغ و برنج باید بخرم، میخوام یه مدل من درآوردی از ته چین مرغ درست کنم!!
* تو باشگاه با یه پسر ۱۴ ۱۵ ساله نوبتی از یه دستگاه استفاده میکردیم، بعد از ست آخرم دستگاهو گذاشتم رو وزنه ایی که پسر میزد! بعد با یه صدای مهربون و کوچولو بهم گفت مرسی عمو!
احساس کردم خیلی بزرگم و سنم بالاست!
البته از نظر هیکلی دو برابرش بودم و از نظر سنی هم ۲۰ سالی ازش بزرگتر بودم حداقل! طبیعتا به چشم اون من یه مَرد بزرگم!
۴۳۰
امروز ۲ ساعت و ده دقیقه برق قطع بود، در بالکن باز کردم و انگار کنار تنور نونوایی وایسادم! فک کنم دوباره برگشتیم به اول تابستون البته همچنان شبا کولر خاموش میکنم! حس خفگی گرفته بودم از شدت گرما!
قطعی برقم دگ تمومی نداره! نه خونه هامون ۷۰۰ ۸۰۰ متری و ۳۰ ۴۰ تا اتاق داره و نه استخر و جکوزی و سونا داریم یا تجهیزات پیشرفته که مصرف برق بالا دارن! تهش یه یخچال فریزر تو برقه و یه کولر روشنه! (اونم روزا) شبا هم تهش دو تا لامپ صد روشن کنیم! کل مصرف برق ما و اکثر خونه ها همینه دگ!
۴۲۹
یه کلیپ تهوع آور از پسر ایرانی ساکن یکی از کشورای اروپایی دیدم که میرفت به دخترای اونجا میگفت، من شوهر آیندتم!! و میخواست واکنش اونا رو ببینه!
حالم بهم خورد ک با این پلشت قراضه هم وطنم! فک کرده دخترای اونجا تفکر مادر مادربزرگشو تو زمان قاجار دارن و دنبال شوهر کردنن!
۴۲۸
یه بسته خرما ۳۳۰ هزار تومن! وقتی خریدم اصلا باورم نمیشد! فک کنم ۳ تا ردیف ۱۶ تایی باشه، تقریبا هر یدونه خرما در میاد ۷ هزار تومن!
حالا اینا به کنار، ۳ ۴ ماه پیش همینو خریدم ۱۲۰ یا ۱۴۰ تومن!!
دگ از تورم رسیدیم به مرحله پرواز قیمت ها!
۴۲۷
دیشب اینقد گرسنم بود ک تصورشم نمیکنید، هیچی برای خوردن نبود حتی نون! (از ترس مامان نون نمیخرم)
۶ ماه گوشت نخریدم! (البته کباب زیاد گرفتم ک اونم دگ نمیخرم) مرغم که تموم کردیم و نخریدم!
برنجمونم که آخرشه و حال خریدن ندارم! فقط میوه متنوع و پُرتعداد تو یخچال پیدا میشه که اونم میلشو ندارم...
این مدت فهمیدم تنها زندگی کردن اصلا قابل مقایسه با داشتن مسئولیت در قبال خونواده نیست! حتی فهمیدم خونه داری از شغل بیرون سخت تره!
البته دلیل بریدنم این که خیلی تنهام و کسی کمکم نمیکنه! همه چی پای خودمه از نظافت خونه و آشپزی تا خرید و مراقبت از مامان و پرداخت قبض و پیگیری کارای ماشین و مستاجر و هزار تا چیز دگ! آقا من دگ نمیتونم، هیچ وقتی برای خودم ندارم و کامل کم آوردم...
هر روز با نبات سر و کله زدن هم بیشتر خستم کرده! اونم انگار نه انگار مثلا یار و همدم منه، همش دنبال جر و بحث و دعواست!
امروز مامان نوبت دکتر داره که اینم پای منه، بدنم له شده! دلم برای یه غذای خونگی تنگ شده! نه آشپزی بلدم و نه دستپختم خوب میشه! اینقد کباب و جوجه خوردیم دگ اون بنده خدا غلظت خونش بالا رفت! دگ از بیرونم چیزی نمیخرم چون ضررش برامون زیاده!
من بهترین چیزا رو میخرم برای خونه از زرشک و زعفرون تا برنج و بقیه چیزا، کی درستشون کنه؟!
من برنج درست میکنم نه عطر و طعمی داره و نه مزه خاصی! حتی دگ حال درست کردن همینم ندارم!
به معنای واقعی بریدم بچه ها ...
۴۲۵
* امروز ۵ تا ۷ برق قطع شد، با اینکه زمان خاموشی خونه ما و باشگاه یکیه اما حدودای ۶ و نیم رفتم اونجا!
چقد عرق ریختم، پوستم کنده شد و نسبتا سنگین کار کردم! (روز مورد علاقم بود، بازو و پشت بازو)
۲۲ شهریور ماهانه باشگام تموم میشه و تا اینجا ۱۵ جلسشو رفتم! به نظرم خوب بوده و راضیم ...
* اومدم خونه و یکم استراحت کردم، بعدش مامانو بردم پارک...
* الانم سیب زمینیای کچل دارن آبپز میشن که خورده بشن!
۴۲۴
امسال کادوی تولد ب خودم ندادم، چیزیم به ذهنم نمیرسه واقعا ...
دوس داشتم یه سفر برم که نبات همراهم باشه، قرار بود که انجام بشه اما کرونایی که گرفت به عقبش انداخت و بعدش هم که درگیر جر و بحث و دعوا بودیم!
اینم میشد یه کادو باشه به دوتامون ولی فعلا که موقعیتش نیست احتمالا بیوفته آخرای شهریور البته اگه تا اون زمان قهر و کات و این داستانا بینمون پیش نیاد!
حتی دو شبم بخوام مادرمو تنها بذارم برام سخته، واقعا نمیتونم با خیال راحت برم و برگردم اما با ویدیوکال و تماس صوتی هواشو دارم ...
آخرین باری که با نبات سوییت گرفتیم یه جای خوش آب و هوا بود، اینقد باد میومد که ساختمون میلرزید! تراس باحال و خوش منظره ایی داشت ولی از همه جا بهش مشرف بودن و این بدش کرده بود! البته هیچ مغازه ایی هم اون طرفا نبود و این مسئله پوستمونو کنده بود! خلاصه برای رسیدن به داروخونه یا سوپری دهنمون اسفالت میشد!
یه عروسک خرسی گنده تو اتاق خوابش بود، حس خوبی بهش نداشتم!
نباتمو همیشه لوس میکنم، جایی میریم خودم بهش غذا میدم! گاهی بقیه نگامون میکنن که این پسر چرا با قاشق به دختر غذا میده!! گاهیم براش لقمه میگیرم و بهش میدم!
خلاصه خوش گذشت و وقتی برگشتم از خستگی ۳ روز خواب بودم!
۴۲۳
اومدم قرص ساعت ۱۱ و نیم مامانو بدم یهو یادم افتاد که تموم شده و فراموش کردم بخرم! دگ جنگی لباس پوشیدم و رفتم! خیلی عذاب وجدان گرفتم ...
از شانس بدم ساکنین واحد روبرو تو آسانسور گیر کرده بودن! دگ پنج طبقه رو از پله ها پایین رفتم!
نزدیکای داروخونه بودم که دیدم ایست بازرسی هست و شانس آوردم ک اون سمت خیابون بودن! چون هیچ مدرکی جز گواهینامه باهام نبود! البته اونا بیشتر دنبال بازرسی از ماشینن تا مدارکش، منم که ماشینم کلا خالیه و چیزی توش نیست!
دگ یه بسته قرص خریدم و برگشتم خونه! متاسفانه آسانسور خاموش کرده بودن و دوباره ۵ طبقه رو از پله ها بالا اومدم!
۴۲۲
* اینترنت به طرز وحشتناکی داغونه! (هم وایفای و هم بسته)
* فروشگاه های اینترنتی تو ایران سطح جدیدی از حقه بازی و کلاهبرداریو راه انداختن! عکس جنس با قیمتشو میزنن بعد ک وارد صفحه میشی، هم طرح و رنگ محصول یچیز دگ میشه و هم قیمتش! قبلا از این داستانا نبود!
* چند وقت پیش که مامانو برده بودم دکتر، یه دختر نوجوان با مادرش اومده بودن اونجا، حالا مشکل چی بود؟!
دختر جوش رو صورتشو دستکاری کرده بود و به اعصاب چشمش آسیب زده بود و تاری دید گرفته بود!
به جوش روی صورتتون اصلا کاری نداشته باشید چون میتونه باعث عفونت چشم یا سینوس بشه و حتی به مغز آسیب بزنه! موی تو بینی هم اصلا نکنید، اونم همین خطراتو داره ...
۴۲۱
* تو این ۵۰ ۶۰ روز اخیر موفق شدم ۱.۵ کیلو وزن مامانو پایین بیارم و واقعا خوشحالم که داره روند کاهش وزنش ادامه پیدا میکنه! کُنده اما همینم برام رضایت بخشه...
اگه بتونه ۳ کیلو دگ رو تو ۲ ۳ ماه آینده کم کنه واقعا پیشرفت بزرگی کردیم ...
* بیرون که میرم از خیلیا شاید بهتر باشم اما اونا دستشون تو دست یکیه اما من تنهام همیشه!
* امروز استراحتم و خوشبختانه باشگاه نمیرم، مزخرف ترین ورزش همین بدنسازیه که فقط عرق ریختن و زور زدنه!
۴۲۰
* نمیدونم چرا اینقد خستم! دیشب تقریبا ۹ ساعت خوابیدم اما همچنان بدنم له و کوفتست و به لالا احتیاج داره!
* علی با یه زن دوست بوده، طرف میگفته تدریس خصوصی داره و علی اینو میرسونده تا خونه شاگرداش و منتظر میمونده خانوم بیرون بیاد و دوباره برسونش در خونش!
خلاصه علی بعدا میفهمه زن بجای تدریس آن کار دیگر میکرده!!
و خاطرات بی پایان علی!
۴۱۹
* هیچ جا خونه نمیشه! برای ما آدمای تنها، بهترین مکان رو تخت و زیرکولره!
رفتم بیرون و برگشتنی یه بستنی لیوانی ماشینی گرفتم، خیلی خنک شدم و چسبید!
* ۴۰ ۴۵ دقیقه مامانو میبرم پارک که پیاده روی کنه، با اینکه خودم خستم و توانی ندارم اما براش اینکارو انجام میدم...
۴۱۸
* نود دقیقه ایی میشه برق قطعه! تا حد زیادی هم گرمم شده!!
* امروز سالاد کاهو درست کردم البته کلم قرمز هم توش ریختم، جویدنش دندون اسب میخواست!!
* نبات چند روز قهر، هر چی نازشو میکشم بیخیال نمیشه! همش جر و بحثاشو تکرار میکنه! دهنمو اسفالت کرده، صبر ایوب میخواد تا بتونی باهاش مدارا کنی!
* بیمه ماشین دادم یه شرکت دگ انجام داد، ۱۱ قسط شد و بدون پیش پرداخت! مفت در اومد تقریبا!
* اون خونه ایی که اجاره دادم باید یه قسمتش بنایی بشه! با استادکار صحبت کردم و بهش گفتم یه جا برای وان و سرویس فرنگی هم تعبیه کنه! چون حمومش خیلی بزرگ و شاهانست، اگه دست خودم بود یه کابین برای دوشش میذاشتم اما چون دست یکی دیگست از این لوکس بازیا در نمیارم! البته وان و این چیزا رو هم برای خودم میخوام، برای مردم از این خرجا نمیکنم!
حالا مستاجر بنده خدا اذیت میشه اما لازم و واجب که این تعمیرات انجام شه، البته طبقه پایینی هم مورد عنایت قرار میگیره و این لذتبخشه!
با اینکه خرجش سنگین برام اما همینکه خونمون خالی و بیصاحب نمونده راضیم!
۴۱۶
یه پسربچه ۱۰ ۱۲ ساله میاد پارکی که با مامان میریم، صورتش کامل سوخته، همیشه سوار دوچرخشه! از ظهر تا شب اونجاست ...
مامان هر بار میبینش بهم میگه کی صورتشو جراحی میکنن؟! میگم نمیدونم اما الان بچست ...
گاهی میگه هزینش زیاد میشه! میگم آره اما همین مردم پارک (همه بچه محلشن) کمکش میکنن و هزینش جمع میشه!
مامانمم میگه آره منم حاضرم پول بدم...
۴۱۵
* بعد از ظهر رفتم باشگاه، با اینکه کلا ۶ حرکت انجام دادم اما پوستم کنده شد! حرکات پشت و زیربغل خیلی سنگین و پُرفشاره برام ...
الانم با حوله دراز شدم رو تخت، کاش میشد همینجوری خوابم ببره!
* دیشب با علی رفتیم مرکز خرید، مهربون شده بود! میگفت هر چی دوس داری بخر ولی مهمون من! بهرحال من از تو بزرگترم! (انگار ۵ سالمه)
دو تا شیرکاکائوی نیم لیتری گرفت! (تشنش بود) بسته بندی و طعم جالبی داشت (تا حالا ندیده بودم) چون اصلا شیرین نبود و خوشم اومد! گیر داده بود باید کراکف پنیری بخوری! گفتم میخوای منو بکشی با این چیزا، میلشو ندارم واقعا!! (چقدرم گرون بود!)
موقع رفتن منو در ایستگاه مترو پیاده کرد، اونجا هم ۲۰ ۲۵ دقیقه منتظر قطار بودم و حدودای ۱۰ و ۴۰ دقیقه رسیدم خونه!
۴۱۲
* تره بار قیامت بود، کاهو خریدم و برگشتم! نمیدونم این دو سه روز اخیر چرا اینقد شلوغ شده، نکنه خبریه و من نمیدونم!
ناهار سالاد کاهو با سفیده تخم مرغ و یکم سیب زمینی آبپزه! مامان همچنان یکم غلظت خونش بالاست، البته دلیلشم کم تحرکی و آب نخوردنه ...
کلا میل و علاقه ایی به آب نداره، نمیدونم چیکارش کنم واقعا، دگ نیمرو هم درست نمیکنم فقط خوراکی های آبپز و سبزیجات!!
* هزینه بیمه ماشین شد ۱۲ تومن! من سالی یه تومن از این ماشین استفاده ندارم اما باید اینقد فقط پول بیمشو بدم! کل یکسال با اسنپ برم و بیام ۱۲ تومن نمیشه حالا هزینه های جانبیش سرجای خودش ...
* اینایی که دوس دخترای دلسوز و مهربون دارن چه رمزی میزنن! اون دخترایی که آشپزی میکنن و از خودگذشتگی و فداکاری دارن واقعا کیا هستن؟!
نبات که گاهی به خون من تشنه ست، فک کنم اون لحظه میتونه با شمشیری چیزی منو نصف کنه!! ابراز علاقه و این چیزاشم تقریبا صفر شاید ماهی یکی دو بار فاز رومانتیک برداره!
۴۱۱
نبات که طبق معمول تو فاز جر و بحث بود و نمیشد باهاش حرف زد، آدم پرخاشگر و تندخوییه! کلا با همه سر جنگ و دعوا داره، خوبه پسر نشد وگرنه هر روز در حال چاقوکشی و زندان و این چیزا بود! البته نمیگم مقصر یا شروع کنندست اما از کاه قشنگ کوه میسازه و ادامه میده تا بحران سازی کنه و فاجعه به بار بیاره!
منم احساس تنهایی میکردم و رفتم تو ماشین و یه ویس ۶۰ دقیقه ایی پُر کردم! البته اینجا نمیذارمش اما حرف زدن باعث شد تا حدی آروم بشم!
مامانم هم که بعد از فوت خواهرم و سکته هایی که کرد خیلی قابلیت ذهنیش کم شده، هم حافظش مشکل پیدا کرده و هم دقت کافی نداره ...
مادرم آدم دقیق و حسابگری بود اما الان حساب هیچی زندگیشو نداره، من شدم تصمیم گیرنده براش، همه مسئولیتش رو دوش منه ...
احساس میکنم دگ به چیزی فکرم نمیکنه البته گاهی ازم سوالایی میپرسه اما دغدغه ذهنی خاصی نداره جز اینکه نون تو خونه باشه! منم که نون خیلی کم میخرم...
خالم هم که هر بار میاد خونمون انگار قرار بذارنم تو قبر و شب اول مرگمه! قیافشو نگاه میکنی همش ناامیدی و انرژی منفیه! نیا خونه ما لطفا، چهرشو میبینی یاد بدبختیات میوفتی ...
خواهرم که کلا کاری به مادر و برادرش نداره، نه حرفی میزنه نه سلامی میکنه! نه حال مامانشو میپرسه نه نگاش میکنه! نه یه لیوان آب دستش میده نه اصلا اهمیتی بهش میده!
علی هم اگه حساب کنی که اونم فقط ب فکر زیرشکمشه!
گاهی با مامانم درد دل میکنم اونم ک اصلا یادش نمیمونه، رو یچیزایی حافظش خیلی ضعیفه اما رو یچیزایی بهتره ولی در کل این طفلی هم کسیو نداره، گاهی باهاش دعوا میکنم و عصبی میشم، خیلی پرخاشگر میشم و تندی میکنم شاید چون دوس ندارم اینجوری بی اراده و ضعیف ببینمش ...
میگه دلم فلان چیز میخواد، نمیتونم براش نخرم حتی اگه مثه دو شب پیش دلش ژامبون بخواد! نمیتونم نگیرم، نمیتونم محرومش کنم از همه چی تا الانشم خیلی بهش سخت گرفتم ولی آدم مگه چقدر زندست اگه خدای نکرده یه روزی نباشه تا آخر عمرم عذاب وجدان این خواسته هایی که داشته و انجام ندادم حتما نابودم میکنه ...
پُرخور نیست با یه برگ ژامبونم قانع میشه ولی فکرش پیش خوراکیای مضره البته اگه زیادی به خواسته هاش بها بدی پُرخورم میشه ...
کلی بازی های فکری و پازل براش خریدم اما استفاده نمیکنه، موبایلم ک دگ دستش نمیگیره به اون صورت...
این زندگی منه و اینم اطرافیانمن ...
۴۱۰
* با علی رفتیم بیرون، خرج یه تیشرتم گذاشت رو دستم! رفته بودیم تو یکی از این فروشگاه های حقه بازی که میگن اگه دو تا جنس بخری قیمتش نصف میشه!
علی گفت من یکی میخرم اگه توام یکی بخری! (ک قیمت نصف شه) دگ دیدم خوشش اومده منم اوکی دادم!
آخر تابستون کی تیشرت میخره آخه، من که انتخاب کردم و خریدم، در نهایت خودش دو تا خرید!!! فقط به من ضرر زد...
* هزینه بیمه رو امروز برام فرستادن، ۱۱۲۰۰!!!!
* از مامانم خیلی عصبیم، واقعا تحمل لجبازی و اذیتاشو ندارم اما در عین حال دلم براش میسوزه ...