دعوت

تو اینستا چند تا از فامیلا خیلی پیام میدادن و منم جواب میدادم! در این حد که دیگه خستم کردن!

خلاصه یکیشون نوشته بود بعد از ماه رمضون میام پیشت! 

منم بعد از چند روز یه قلب براش فرستادم و چیزی نگفتم!

من ۲۰ ساله ندیدمت و هیچ حرفی با خودت و بچه هات ندارم, حق نداری خودتو دعوت کنی واقعا!

عصبی

چند تا پسر ۱۲ ۱۳ ساله دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن! سر یه داستانی بهشون پریدم و بدجور عصبی شدم!

دیگه رفتم سمت پارک جنگلی, ماشینم همونجایی پارک بود که به اون بچه ها ر ی د ه بودم! به این فک میکردم نکنه بخاطر انتقام گرفتن ماشینو خط خطی کنن یا بلایی سرش بیارن! 

بعد با خودم فک کردم که رفتارم اشتباه بود و نباید چیزی میگفتم که ناراحت بشن! شایدم خیلی سخت گرفتم و الکی جوش آوردم! 

خلاصه تو همین فکرا بودم که بعد از ۹۰ دقیقه برگشتم, بچه ها هنوز اونجا بودن و رفتم ازشون عذرخواهی کردم!

یه وقتایی باید ساده گرفت ...

عجیب

رفتم باشگاه و هزینه رو حساب کردم, اسممو میخواست بنویسه تو لیستشون!

گفت خودکار داری! 

یه ماژیک بهش دادم و اسممو بزرگ نوشت! گفت این خوب نشد!

یه روان نویس بهش دادم, اسممو نوشت! 

گفتم روان نویس برای خودت نگه دار! 

از باشگاه که بیرون اومدم یهو یادم افتاد این کسی که پشت میز نشسته تقریبا دو سال پیش فوت کرده!

از خواب پریدم! خیلی خواب عجیبی بود!

خلاصه اگه ازم خبری نشد احتمالا اسمم رفته جزعه مُردگان! 

بوق

امروز از یه خیابون باریک و تقریبا شلوغ رد میشدم و یه بنده خدایی با فرغون جلوی من بود! (معتاد بود فک کنم و از اینایی که ضایعات جمع میکنن) یه بوق کوچولو براش زدم که بدونه من پشت سرشم و نیاد جلوم! یهو خودشو فرغونشو چرخوند سمت من!

جایی برای رد شدن نبود و کم مونده بود بزنم بهش, منم حسابی عصبانی شدم و دستمو گذاشتم رو بوق! بنده خدا برگشت و با یه حالتی که انگار ترسیده یا تکون خورده به من نگاه کرد! منم با حالت عصبانی دستمو تکون دادم و گفتم برو کنار! 

بیچاره دوان دوان با فرغونش رفت جلوتر که راه باز بشه! هنوز اون مظلومیت و ترس نگاهش جلوی چشمامه, خیلی از رفتار خودم ناراحت شدم و عذاب وجدان گرفتم ...

این عادت بوق زدن و عصبانی شدن موقع رانندگی یه چیزیه که همیشه باهامه و فرقی نداره طرف کی باشه! اما این طفلک خیلی گناه داشت 😢

خیلی سعی کردم این اخلاقمو ترک کنم اما واقعا نمیشه بوق ممتد نزنی! یه جاهایی قشنگ میان تو شکمت و میخوان بهت بزنن ...

تولد

دیروز تولد وبلاگم بود! وارد ۵ سالگیش شد ...

مرگ

امروز آگهی فوت دو تا دختر دیدم که در اثر تصادف تو یه ماشین کشته شده بودن ...

به عنوان کسی که سالهاست رانندگی میکنه حتی الانشم جرات ندارم بین شهری برم و بیام! نه اینکه به خودم اطمینان ندارم, به هزاران ماشینی که از روبرو و کنارم حرکت میکنن نمیتونم اعتماد کنم! 

با این ماشینای زپرتی و جاده های عموما غیراستاندارد و از همه مهمتر, راننده هایی که پیروی از قانون عار میدونن باید خیلی شجاع باشی که خودتو بندازی تو جاده!

تو بهترین راننده هم که باشی وقتی طرف سبقت بگیره و باهات شاخ به شاخ بشه میتونی چیکار کنی واقعا ...

درآمد

تو رختکن باشگاه چند تا از بچه ها صحبت میکردن و منم میشنیدم!

یکیشون میگفت این (یعنی یکی از بچه ها) روزی ۲۵ تومن در میاره! بعد خودش میگفت من گاهی بتونم ماهی ۲۵ در بیارم! به اون یکی میگفتن تو روزی ۳ ۴ تومن در میاری! طرف جواب داد یه وقتایی!

خلاصه مردم اینجوری پول در میارن! خدا بده برکت ...

خسته

تازه از باشگاه برگشتم, تمام بدنم کوفته و خسته ست! نمیدونم چند ماه طول میکشه که به هیکل قبل برسم! 

در گذشته بالا تنم خیلی حجم داشت, الان آب رفته اما یواش یواش میارمش بالا!

کوچولو

آخرین بچه ایی که بغل کردم یه دختر ۸ ماهه بود! خیلی خوشمزه و بانمک بود, موها و چشمای خرمایی با پوست سفید! لباس زمستونیم تنش بود و خیلی خوشگل شده بود! بهش آب نارنگی میدادم 😂

اولین و آخرین باری بود که دیدمش, تو این سالها خیلی دوس داشتم دوباره ببینمش که چه شکلی شده! 

خلاصه دیروز عکسشو دیدم, یه دختر تقریبا ۱۷ ساله ناز شده!

فیلم

از وقتی بچه بودم دوس داشتم فیلمای X Men نگاه کنم! البته اون زمان یکی دو شمارش بیرون اومده بود, تا این لحظه تقریبا ۱۳ قسمت جانبی و اصلی ازش ساختن که من تو سه هفته ده تاشو نگاه کردم! 

فیلمای هری پاترم باید ببینم که دیگه حسرتی از بچگی رو دلم نمونه! 

من فیلمای تخیلی خیلی دوس دارم!

آرامبخش

به یه مسکن قوی نیاز دارم که فقط بخوابم و فراموش کنم ...

شلوار

بعید میدونم تو طول تاریخ کسی اندازه من خشتک شلواراش پاره شده باشه!

جهنم

هوا وحشتناک آلوده و دلگیره! 

دقیقا نمیدونم جهنم چجوریه اما احتمالا همین شکلی باشه ...

همه جا بوی خاک میده! شما هم همچین حسی دارید یا فقط من اینجوریم!

گذر زمان

اینو یکی از دخترای فامیل برام فرستاده, وقتی کوچولو و نی نی بود تابش میدادم الان ماشالله چقد بزرگ و خانوم شده ...

عکس

محبت یا فضولی

چند هفته پیش برای اولین بار تصمیم گرفتم تو اینستا فعالیت کنم! 

سر جمع ۷ ۸ تا عکس از کوه و طبیعت گذاشتم با یه دونه عکس از خودم که اونم دیروز گذاشتمش! یدونه فالور داشتم و چند تا گروه راک و متال که فالو کرده بودم, حتی اکانت به اسم خودم نبود! کلا یک ساعت از این برنامه استفاده نکردم!

یهو دیروز نمیدونم سر و کله کسایی که ازشون خوشم نمیاد (فامیل) از کجا پیدا شد و زارتی دارن منو فالو میکنن! اونم کسایی که سالهاست حتی یه کلمه باهاشون حرف نزدم و ندیدمشون!

انگار اینا خبر نداشتن من کجا زندگی میکنم یا کی هستم که اینقد مشتاقانه افتادن دنبال من! جالبترش این دایرکتم میدن! 

بابا من با شما چه حرفی دارم آخه, جمع کنید برید! 

خلاصه این بود پایان فعالیت من تو اینستا!

شوک

چند سال قبل مطلبی در مورد یه شخص نوشتم که ظاهرش سی و چند ساله به نظر میومد اما سنش تقریبا پنجاه بود ...

هم باشگاهی بودیم و گاهی باهاش صحبت میکردم, همیشه میگفت من شکر و نمک نمیخورم! خیلی به فکر سلامتیش بود و بدن ورزیده و آماده ایی داشت!

تا همین چند روز پیش تو پارک جنگلی میدیدمش, گاهی تنها و گاهی با دخترش میومد, تمام مسیر میدویدن و بالا میرفتن و پایین میومدن!

در کمال ناباوری آگهی فوتشو دیدم! واقعا شوکه شده بودم, اصلا قابل باور نبود که این آدم به این زودی از دنیا رفته ...

مرگ دردناکیم داشته و از کوه سقوط کرده, خیلی ناراحت شدم براش, روحش شاد 😢

حال خوب

امروز همینجوری و کاملا بی دلیل, خیلی حالم خوبه! الکی خوشحالم 😅

ادب

میگن تهرانیا زرنگن و سرت کلاه میذارن, کسبه تهران نه زرنگن و نه کلاهبردار فقط اکثریتشون آدمای محترم و باادبین, با احترام و نگه داشتن حرمت مشتری به کاسبی و روزیشون رونق میدن!

تو تهران کاسب نامحترم خیلی کم پیدا میکنی اما برعکسش تو شهرای دیگه کسبه بی ادب و بی شخصیت زیاد دیدم! طرف کل دار و ندارش یه چرخ دستی و دو گونی سیب زمینه اما بیشتر از هیتلر احساس قدرت و قلدری میکنه!

خلاصه اگه شغلتون در ارتباط مستقیم با مردم حتما یاد بگیرید که مودب و باشخصیت رفتار کنید تا درآمدتون زیاد شه! خیلیا هستن فقط نون ادبشونو میخورن هر چند که ممکن ظاهری باشه ...

خطای دید

دیروز رفته بودم کوه! خیلی پایین بودم که دیدم دو نفر اون بالا رو سنگا نشستن, خوشحال شدم که تنها نیستم و به راهم ادامه دادم! بالاتر که رفتم متوجه شدم کلا داستان یه چیز دیگست ...

عکس

عکس

بامزه

امروز محو پفک خوردن یه دختر شده بودم! خیلی بامزه و خوشمزه میخورد, چهره بانمک و جالبیم داشت! 

شکم پرور

امروز با همون آدم تن پرور خسته کننده رفته بودم پیاده روی, بعد از یک ساعت پیاده روی یه جا نشسته و شروع به خوردن کرده!

اولش یه کیک همراه دلستر (فک کنم البته) خورده!

عکس

بعدش رفت یه بستنی, کلوچه و چیپس خریده و همراه با بقیه دلسترش خورده!

عکس

اصلا پشمام ریخته بود, ۲۰۰ کالری سوزونده بعدش ۵۰۰۰ کالری وارد کرده! 

نوش جونش اما داری خودتو به کشتن میدی مَرد حسابی! 

همه مدتی که مشغول خوردن بود من با گوشیم بازی میکردم!

صبور

امروز صب تو خیابون بودم, یه مرتیکه ایی از وسط جاده راه میرفت! ماشینا همه دوبل پارک کرده بودن و جایی برای رد شدن نبود بعد این تن لش بجای پیاده رو از وسط خیابون راه میره, انگار نه انگار پشت سرش ماشین داره میاد, منم دستمو گذاشتم رو بوق که بره اونور! بجای اینکه بره کنار یکی زد رو ماشین! 

یکم جلوتر پارک کردم که برم شلوارشو بکشم رو سرش, از تو آینه دیدم چاقو یا تیزبر درآورده!

حالا طرف تقریبا ۶۰ سالش بود! تو دو سه ثانیه به این نتیجه رسیدم چه بزنم و چه بخورم در نهایت دردسر و شرش مال منه!

یه مشت یا لگد بزنم باید ۲۰ ۳۰ میلیون دیه بدم, اگه اون به من بزنه بدن خط خطی برام میمونه! 

دیگه گفتم اول سال جدید با این داستانا شروع نکنم, راه افتادم که برم دیدم داره میدوعه دنبالم! کاملا دنبال دردسر بود! 

دیگه بیخیال شدم و رفتم! وقتی قانون به درستی اجرا نمیشه نتیجش این میشه که برای یه بوق زدن طرف به خودش اجازه میده یکی بزنه رو ماشینت و برات چاقو بکشه!

گرما

این دو روز اخیر چرا اینقد گرم شده 😥

خیلی زود تابستونی شده!

آخرین تلاش

به ۲ ۳ کیلوی آخر اضافه وزنم رسیدم! اگه بتونم اینو کم کنم به یه هیکل ایده آل میرسم البته تاثیر خاصی تو زندگیم نداره و فقط جنبه آرامش روانی داره!

این آخرین تلاشم برای کاهش وزن و دیگه نمیخوام هیچ وقت وارد این فازا بشم ... 

تلفن

شرکت آب چند روز مشغول حفاریه! امروز تمام کابل های مخابرات قطع کردن, خطوط تلفن و در نتیجه وایفای قطع شده!

پارسال همین بلا رو سرمون آوردن و یکی دو هفته تلفن قطع بود, خدا میدونه این سری چند روز تو این وضع میمونه!

تعطیلات

این روزا بیشتر احساس تنهایی میکنم! 

بیخوابی

تا ۴ و نیم یا ۵ صب بیدار بودم! نزدیک ۳ ساعت با ذهنم و افکارم کلنجار رفتم تا بالاخره خوابم برد!

خیلی وقت بود تا اون ساعت بیدار نمونده بودم, البته هیچکاری نمیکردم و فقط رو تخت جابجا میشدم!

گاو

چند وقت پیش شروع ورزشم با یه دختر همزمان شد! از همون اول با دویدن شروع کرد و بالا رفت (جاده خاکی), منم پشت سرش بودم و همینجوری فاصلمون بیشتر و بیشتر میشد! خیلی ورزیده و آماده بود و واقعا لذت بردم!

من از مسیرای سنگی بالا میرم و بیشتر کوهپیمایی میکنم چون عضلاتم قدرتی شکل گرفتن, لباسام و کفشم مخصوص کوهنوردین و خیلی سنگینن! برای همین خیلی با دونده ها وارد رقابت نمیشم! 

هنوز به بالاترین نقطه نرسیده بودم که دیدم دختر داره برمیگرده! من از مسیرای شیبدار بالا میرم و راهم خیلی کوتاه میشه اما اینایی که از جاده میان مسیرشون طولانی تره!

دیدم دختر خیلی کارش درسته, گفتم یه خسته نباشید بهش بگم! هیچی دیگه جواب حرفمو نداد و سنگ رو یخ شدم! 

چند روز قبل از این اتفاق هم با یه مرد میانسال تو یه مسیر مالرو روبرو شدم! جالبه اونم جواب خسته نباشیدمو نداد! 

حالا برعکس این گاو و گوساله ها اینقد آدمای خوش برخورد و باکلاس میبینی که خودشون باهات سر صحبت باز میکنن و بهت انرژی میدن اما وجود همچین گاوایی باعث میشه که خیلی سرد و بی تفاوت از کنار همه بگذری و بری! واقعا راست میگن یه بُز گَر یه گَله رو گَر میکنه!

ورزش

چند جلسه ایی میشه باشگاه میرم, نسبت به گذشته خیلی قدرت دستام کم شده! 

فک نکنم به این زودیا بتونم به قدرت و هیکل قبل برسم!

وقتی قدرت و توانایی بدنت کم باشه, حجم گرفتن عضلات به سختی و کندی انجام میشه! مثلا شما ۴ بار با وزنه ۱۰۰ کیلویی پرس سینه بزن اثرش خیلی بیشتر از ۱۰۰ حرکت با وزنه ۲۰ کیلوییه!

آهنگ

امروز رو مود گوش دادن آهنگای تُرکی بودم 😁