از دیشب تصمیم گرفتم دگ سراغش نرم، اون منو نمیخواد و چند ساله فاز رفتن داره!! من هر بار ب زور برش گردوندم، درسته خیلی دوسش دارم و نمیخوام جز من مال کسی باشه اما اونم حق داره یه فردیو انتخاب کنه که مناسبش باشه! اونم منو خیلی دوس داره، شاید اخلاقش بد باشه اما میدونم ک حسمون دوطرفه بوده!

اون خیلی کوچیک تر از منه، لیاقتش بیشتر از اینه ک تو بغل یه مَرد با ریش و پشم سفید باشه! حق داره تو فضا و محیطی متناسب با سن و احساسش باشه! بهش کاملا حق میدم که راهی جز همراهی با منو انتخاب کنه، هر چیزی تو زمان درستش باید اتفاق بیوفته، اونم حق داره تو اوج احساسش با کسی باشه ک بیشتر بتونه همراهی و درکش کنه! قطعا اون زمان حالش بهتره تا اینکه کنار من باشه، هر چند ک من سعی کردم چیزی براش کم نذارم!

ما هم روزای خوبی کنار هم داشتیم، شبا و روزا و ساعتای متوالی با هم گفتیم و خندیدیم، یجورایی تو بغل خودم بزرگ شده و الان میخواد مسیرشو جدا کنه، کاملا منطقیه!! سعی کردم یجوری بارش بیارم که کسی نتونه اذیتش کنه و بهش آسیب بزنه، تجربیاتمو همیشه بهش گفتم تا بتونه زندگی بهتری داشته باشه ...

الان دوس داره تجربه کنه و شاید با همسن و سالای خودش بپره! واقعا نمیدونم چی تو ذهنشه اما هر چی ک هست ب نظرم هر آدمی در وهله اول به خودش متعهده، باید اونجوری ک حال میکنه و دوس داره زندگی کنه! نمیخوام سنگ سنگینی به پاش باشم و نذارم اونجایی که میخواد بره!! طفلی بارها با زبون بی زبونی گفته ک نمیخواد با من ادامه بده ولی من گذاشتم ب پای عصبانیت لحظه ایی و جدی نگرفتم که میخواد از بند رابطه با من جدا شه ...

خودش دوس داشت برگرده، من دگ نمیخوام این بچه رو به اسارت در بیارم اونم با عشق بینهایتی ک بهش دارم، تصمیم با خودشه و براش بهترینا رو میخوام ...

پایان