علی خودشو دعوت کرده اینجا! چون احتمالا میخواد سفر بره (اون شهری که ما خونه داریم) تو خیالات خودش فک کرده من کلید اونجا رو میدم بهش! (تو توهماتش) چون قبلا بهم گفته بود که آخرای شهریور میخواد بره اونجا ...

ما یه شب رفتیم تو اون خونه سرایداریش پوستمونو کند (قبلا گفتم خونه هیچی نداشت، آب، اجاق گاز، کولر، تلویزیون، یخچال و فریزر، کلا هیچی نداشت! منم که شبا تو ماشینم خوابیدم!) اینقد امر و تحکم کرد که اعصاب برام نذاشته بود! اونم فک کرده بود اسیر گرفته!

آدما همینن (نه همشون) محبت ببینن یا احساس کنن اون لحظه کارت گیرشونه میخوان ازت سوءاستفاده کنن! فرقی نداره اسمش چی باشه!

من دسته کلید اون خونه رو دادم دست یه آشنا که فقط رفیقیم باهم! (ساکن همونجاست) اونم خیلی وقت نیست که میشناسمش اما چون ازش مهر و محبت بی منت دیدم و خیلی آدم حسابی و چشم و دل سیره بهش اعتماد دارم، بهشم گفتم هر زمان دوس داشتی برو اونجا، فک کن خونه خودته! اما به علی کلید نمیدم چون آدم بی حیا و بی چشم و روئیه !

خبر دارم اونجا با یه زن دوست بود، فردا خونمو میکنه مکان و آبرومو تو در و همسایه میبره! قبلا اگه یادتون باشه به پرستار خصوصی مادرم تو بیمارستان پیشنهاد داده بود و آبرو و حیثیتمو برده بود!

به این آدم نمیشه اعتماد کرد چون قبلا امتحانشو تو زمینه های مختلف پس داده...