۴۵۵

* مامان بیشتر از یک ساعت و نیم که آرایشگاهه، بنده خدا کلی کار داشت که انجام بده ...

* رفتم تره بار و برگشتم، اولین انار و نارنگی امسال هم خریدم!

* تعیین سطح دادم، ثبت نامم کردم اما هنوز نمیدونم سطح و کتابم چی بود! فک کنم فقط میخواستم تمومش کنم و از آموزشگاه بیرون بیام! حتی دقیق نمیدونم اولین جلسم یکشنبست یا دوشنبه!

* تو این چند روز کالری دریافتیم راحت یک دهم گذشته شده! دگ نمیخوام مثه قبل زندگی کنم و بی پروا به خوردن ادامه بدم ...

۴۵۴

* بعد از ظهر برای مامان وقت آرایشگاه گرفتم، طفلی خیلی بهش نیاز داره ...

* علی دو هفته پیش از رو دوچرخه افتاد، دیروز کبودی پاشو که دیدم واقعا ترسیدم! شانس آورده لگنش نشکسته و ناقص نشده البته الانم نمیتونه پاشو خم کنه و همچنان درد داره بنده خدا ...

۳۲۸

* ظهر رفتم باشگاه, تا رسیدم خونه ناهار درست کردم! وسطای آشپزی رفتم آرایشگاه, بعدش حموم کردم و ناهار خوردم ...

الانم مثه جنازه افتادم رو تخت! عصر باید مامانو ببرم پارک, شبم باید زبان بخونم و بنویسم ...

* آرایشگاه که میری واقعا حس سبکی و خوبی بهت میده!

* تصمیم گرفتم همه کانالای خبریو پاک کنم! هیچ خبر خوب و مثبتی برای خوندن نیست, همش ماتم و عزا و غم ...

خودم کم گرفتاری دارم, هر چی انرژی منفی و بدبختی رو سَر آدم آوار میکنن!

۲۴۶

یه حرکت ورزشی با دمبل به مامان یاد دادم که انجام بده خیلی برای پاهاش خوبه و قویشون میکنه ...

فرستادمش حموم و همزمان ناهارشو آماده کردم, از دیروز یکم خوراک مونده بود (سیب زمینی, کدو, هویج با ۲ ۳ تیکه مرغ), با دو تا سفیده تخم مرغ و سالاد (خیار,گوجه و ماست به عنوان سس)

از حموم ک اومد براش سشوار کشیدم و لباس جدید دادم که بپوشه ....

ناهارشو دادمو فک کنم الان خوابیده از خستگی ...

بنده خدا دیروز ۳ ساعت تو آرایشگاه بود, دیشب ۱۲ ۱۳ ساعت خوابید, بدنش توان فعالیت زیاد نداره ...

۲۴۱

حوصلم نکشید و حدودای ۶ و ۲۰ دقیقه یا یکم دیرتر رفتم تو پارکی که روبروی آرایشگاهه پیاده روی کردم تا مامانم بیاد ...

حدودای ۶ و ۵۵ دقیقه بهم زنگ زد که کارش تموم شده, گفتم همینجام و بیا بیرون! ۹۰۰ تومن ازش گرفته بود اما ارزش داشت ...

گفت ببرم خونه خواهرم (نزدیکیم), دگ بردمش اونجا, چون سر و صورتشم شسته بود و تمیز بود دگ نیازی به حموم نداشت...

این ماموریتم با موفقیت انجام شد, البته دگ نتونستم عصر جایی برم ...

۲۴۰

زنگ زدم آرایشگاه زنونه که برای مامان وقت بگیرم, بار اولی که به اینجا زنگ زدم طرف فک میکرد مزاحمم! اما دگ منو میشناسه ...

خلاصه گفتم همین الان بیارمش! گفت باشه ...

یک ساعت پیش مامانو بردم و فک کنم تا ۷ و ۸ کارش طول بکشه! بنده خدا مثه جنگلیا شده بود :))

کارش تموم شه بهم زنگ میزنه که برم دنبالش ...

۲۳۵

* فردا میخوام خوراک مرغ درست کنم, همه چیشو تو خونه داریم فقط یه همت بزرگ و حوصله میخواد!

* فردا باید مامانو ببرم آرایشگاه, کار اساسی باید روش انجام بشه, از اصلاح صورت و ابرو بگیر, تا کوتاهی مو و رنگ و الی آخر ...

* خونه موندم و دگ جایی نرفتم, هوا دلگیر و یکم بارونی بود, حس و حالی برای جایی نداشتم ...

* حموم کردم و خارش اومد سراغم! گیر بدی افتادم واقعا :/

* چالش برای خودم گذاشتم, میخوام به خوشگل ترین دختری که میبینم پیشنهاد بدم! از اون تیپ دخترایی که احتمال میدم حتما بهم نه میگه و منو نمیخواد! تا حالا امتحان نکردم, اعتماد به نفسشو نداشتم! مگه قرار چی بشه, تهش میگه نه!

ولی اگه قبول کنه واقعا آمادگی پذیرششو ندارم, احتمالا خودم بیخیالش بشم! اما خب تو چالشم برنده شدم ...

آرایشگر

چند روز پیش آرایشگاه رفتم، این یارو گند زد به موهام!! حیف پولی که دادم موهای نازنینمو کوتاه کردم اونم به این صورت بیریخت و بدترکیب!! 

واقعا گند زد، فاجعه بود!!

حموم

امشب بعد از ۷۵ ساعت حموم کردم،  بیشتر از ۴۸ ساعت نباید از آخرین حمومم بگذره اما خب دیروز حال و حسش نبود، الان اصلا یه حس خووبی دارم، قبلش موامم کوتاه کردم دیگه حسابی حال اومدم 😁

عروس

یکی از دوستام تعریف میکرد شب عروسیش رفته دنبال خانومش که از آرایشگاه بیارش، ظاهرا چند تا عروس آماده کرده بودن این بنده خدا نمیتونسته زن خودشو تشخیص بده =))

نتیجه فرستادن عروس ب آرایشگاه از ساعت ۹ صب تا ۱۰ شب و نقاشی شدنش همینه =))

خدایی طرف میشه یه آدم دیگه، واقعا ارزش خاصی نداره اینجور آرایشگاه رفتن!!! 

البته اینم بخشی از فرهنگ ما شده و کاریش نمیشه کرد :)