۱۰۲۷
* صب مامانمو بردم پارک! ۱۳۰۰ قدم راه رفتیم!!
مامانو آوردم خونه و رفتم نونوایی، ۳ تا نون سنگک گرفتم و برگشتم! نون خریدنه یه طرف، بریدن و فریز کردنش یه طرفه دگ!!
* بی صبرانه مشتاقم که تابستون تموم شه! قبلا عاشقش بودم ولی الان متنفرم!!
* نفهمیدم چرا حنا بی دلیل غیبش زد، البته میتونم یه حدسایی بزنم ، ولی اینجا قابل گفتن نیست! بهش زنگ نمیزنم تا خودش سَر و کلش پیدا شه ک اونم بعیده!
* دوس دارم بیرون برم و یکم بگردم! ولی هوا گرمه و حسش نیست! همین باشگاهو برم خیلی هنر کردم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 11:13
توسط بیگناه
|