* صب مامانو پارک بردم، فعلا در حد ۱۲۰۰ قدم (با چند بار نشستن و استراحت) راه میره و برمیگردیم خونه! کم کم میارمش تا ۲ هزار تا ...

البته تو این گرما واقعا پارک رفتن مصیبته اما نمیذارم بیشتر از این چرخه فعالیتش قطع بشه!

خودش که تنبله، منم چند ماه بهش شُل گرفتم و عملا ضعیف شده!

دکترش گفت اگه عضلات پاش ضعیف بشه دگ نمیتونه از جاش بلند شه! باید حتما هر روز راه بره و تحرک داشته باشه!

فعلا که ۴ روزه بی وقفه پارک بردمش، امیدوارم همین فرمونو ادامه بدیم! نمیتونم بذارم تو شصت و چند سالگی خودشو زمینگیر کنه ...

* امروز باشگاه نمیرم و استراحت میکنم!

* راس ساعت ۱۱ سوار آسانسور شدیم، همش استرس اینو داشتم ک نکنه برق قطع بشه و گیر کنیم! سطح بدبختی و دغدغه ب اینجا رسیده!!

* با یه دختر هیکلی دیت رفتم، وقتی سوار ماشین شد کاملا استرس اینو داشتم که صندلیو بشکنه! هیکلش مناسب بود اما از پایین تنه فوق العاده بزرگ و حجیم بود!! یعنی چاق دیده نمیشد اما گنده بود!

از شانسم اینم بچه غرب تهران بود، تو یکی از کافه های همونطرفا نشستیم و یچیزی خوردیم! یه تومن پول دو لیوان آب و لیمو با یخو دادم!! (من نمیدونم اصرار دخترا به کافه رفتن برای چیه! همینو خودم با ۵۰ تومن تو خونه درست میکردم) بعد رفتیم یه پارک بزرگ همونطرفا، داستان یکم رومانتیک شد و بعد از چند ساعت رسوندمش در خونشون و رفتم!!

همسن خودمه، میگه مطلقست! تیپ و ظاهرش خوب بود! مثه خانومای متشخص و باکلاس لباس پوشیده بود که من دوس داشتم همچین چیزیو! از آشنایی تا دیت رفتنمون کلا ۱۸ ساعت هم طول نکشید!!

حالا قرار یروز صب برای صبحانه بریم! حس میکنم تیغ زنه یعنی مطمئنم ک هست، از حرفا و رفتارش مشخصه! خواهیم دید چه میشود ‌‌‌...