* خالم برامون ته چین مرغ آورده بود! باز دمش گرم حداقل ناهارمونو داد وگرنه باید یچیزی درست میکردم البته برای مامانم خوراک مرغ فریز کردم اما خودم دوس ندارم!

* پیرمرد باز خودشو دعوت کرد! گفت ایشالله دفعه بعد بریم فلان جا! منم نه دگ تعارف زدم و نه چیزی گفتم!!

خدا آدمو تنها و بیکس نکنه و محتاج به دیگران ...

پارسال چند روز از فوت خواهرم گذشته بود ک تک و تنها از این بیمارستان به اون بیمارستان تو رفت و آمد بودم، هیچکس یه زنگ نزد ک بگه سروش کمک میخوای؟! یا اینکه بیاد حال مادرمو بپرسه! یکی نگفت پول کم و کسر نداری! واقعا جز خودم کسی نفهمید من چی کشیدم!

بدون اغراق میگم دو ماه اول فوت خواهرم برام ۴ ۵ سال طول کشید! مادرم تو آی سیو بستری بود و طفلک حالش خیلی بد بود ...

خودم پارسال اینجا از تب و بدن درد گریه (البته از درد نبود از بیکسی بود) میکردم یکی نبود یه استامینوفن برام بخره!! توان بلند شدن از جامو نداشتم!

این حرفا گفتن نداره، ولی من از همه بیکس تر و تنهاترم! نمیخوام عمرمو وقف دیگران کنم، چون هیچکس یه لیوان آب دست من نمیده! حتی برنامه ریختم ک اگه به پیری برسم تو یه آسایشگاه بخوابم تا ماجرا تموم شه!