۱۵۷
بعد از آموزشگاه رفتم یه پیرهن خریدم, خیلی شلوغ بود و برای حساب کردن اونجا صف کشیده بودن! بخاطر اینکه مامان تنها بود زیاد بیرون نموندم, بعدا هم میشه خرید کرد...
برای اینکه بحثو به الناز برسونم از رضا پرسیدم عید چیکار میکنی اون گفت تهرانم, بعد به الناز گفتم شما چی! اونم گفت تهرانیم!
بعد به الناز گفتم من میرم فلان جا, اگه میخواید شما هم بیاید! :)) بعد دیدم خیلی خیطه, یهو گفتم رضا توام بیا ...
الناز خیلی با علاقه گفت حتما جاهای دیدنیش زیاده! گفتم آره تا دلت بخواد, دیدنی زیاده (خودت بگیر چی میگم)
الناز منو خیلی خفن میدونه, فک میکنه خیلی دور و برم شلوغه! البته مطمئنم دوست پسر داره و منم علاقه ایی ندارم مخشو بزنم, علی منو وسوسه میکنه و میفرسته جلو!
خلاصه یواش یواش دارم سیگنال میفرستم ولی محال جلو برم, حوصله هیچکسو ندارم دگ ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:18
توسط بیگناه
|