۱۱۰
* رفتم باشگاه و برگشتم, شونه ها رو ترکوندم, خیلی سنگین وزنه زدم و چسبید!
* هوا چقد بهاری شده, انگار باید تیشرتا رو کم کم آماده کنیم!
* خواستم موز بخرم, گفت کیلویی ۱۶۰, نمیارزید و نخریدم!
* رفتم درمانگاه نزدیک خونه و از داروخونش ماسک و این چیزا خریدم, یه خانوم فوق العاده مهربون و کار راه انداز توش کار میکنه, طفلک همیشه از ۸ صب تا آخر شب اونجاست! دلم براش میسوزه اما زندگی همینه دگ ...
فک میکردم ۴۵ ۴۶ سالشه! یه بار به علی گفتم ب نظرت چند سالشه, گفت بین ۵۰ تا ۵۵!
یه بار از خودش پرسیدم خانوم فلانی متولد چندین, گفت ۴۱ سالمه! بنده خدا از بس کار میکنه داغون شده! ایشالله سالم و سلامت باشه ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 16:21
توسط بیگناه
|