امشب سالگرد یه سری خاطرات جالبه، یادش بخیر باورم نمیشه یکسال گذشت ...

شب پیش هم خوابیده بودیم، ظاهرا تو خواب بازوم افتاده رو گردنش، میگفت تو خواب داشتم خفه میشدم، چشامو باز کردم و دیدم بازوت افتاده رو گلوم و نمیتونم نفس بکشم 😂

یا سر و صدای اون کولره ک چقد رو اعصاب بود، یا شرطی ک بهم باخت، یا اون همه پُرخوری و از حال رفتن و خیلی چیزای دیگه که خصوصین 😁

یادم چندتا از عکسای اون چند روزُ تو وبم گذاشتم، اینم لینکش برای کسایی ک ندیدن البته رمزش فرق داره اگه کسی خواست بگه بهش بدم ...

لینک

یه پست دیگه هم بود ک عکسای اون چند روزو توش گذاشته بودم اما پیداش نکردم ...