متظاهر
رو نیمکت یکی از سالن های مهرآباد نشسته بودم و منتظر کسی بودم ک پروازش فرود بیاد، شلوغ بود و آدمای مختلفی روبروم یا کنارم مینشستن و میرفتن، منم همچنان همونجا نشسته بودم و گاهی آهنگ پلی میکردم که زمان زودتر بگذره ...
خلاصه بعد از مدتی یه مرد جنتلمن که معلوم بود وضع توپی داره روبروم نشست، بعد از چند دقیقه گوشیش زنگ خورد و جواب داد، ظاهرا دخترش پشت خط بود و از باباهه پول میخواست و دنبال کارت عابربانک مَرده میگشت! باباهه با خوشرویی ازش پرسید رمزشو که داری؟ ظاهرا دختره گفت آره و قطع کرد!
بلافاصله که قطع کرد به زنش زنگ زد و با یه لحن شاکی و عصبی گفت که دخترت پول برای چی میخواسته، الان زنگ زده و از من کارت بانکی خواسته :|
من اصلا دهنم باز مونده بود، خب تو پدرشی چرا خودت ازش نپرسیدی و زنتو فرستادی جلو، با بچت که تعارف نداری، جلوی بچه خوشرویی بعد به مامانه با عصبانیت میگی پول برای چی میخواسته :|