ساعت ده و خورده ایی بود ، داشتن در مغازه رو میبستن ! خیاط مغازه رفت اون دست خیابون و برگشت ! یکم پول در آورده میده به یکی از بچه ها که ببره بده به یه خانوم که کنار بچش نشسته بودن، خیاطه تقریبا ۵۰ سالشه، گفت گناه داره لنگ پول اجاره خوونشه :| 

منم گفتم همش فیلم و نقش در آوردن ، بعد گفت سختی نکشیدی و نمیدونی چیه، بعد با یه حالتی گفت منو ببین دارم با کی حرف میزنم‌ و رفت :|

حالا کاری به مشنگ بودن خیاطه ندارم، خیلی دو بازی در میاره دقیقا عین پاتریک تو بابا اسفنجیه :| 

والا ما هم طعم احتیاجُ چشیدیم ولی نرفتیم کاسه گدایی دست بگیریم، آدم نمیدونه چیو باور کنه دیگه