خیلی ریلکس تو آشپزخونه بودم و داشتم خرما میخوردم، یهو دیدم یکی داره میرنه به پنجره اونم محکم ، منم هنگ کرده بودم ! کی اومده تو تراس طبقه چهارم و داره میزنه به شیشه ! گفتم کیه :| 

از اونجایی ک تنها زندگی میکنم معمولا تو خونه راحت میگردم، یهو دیدم بقیه شیشه ها هم دارن میلرزن و صدا میدن :| 

پشت سرمو نگاه کردم کابینتا مثه چی تکون میخوردن ،  از آشپزخونه اومدم بیرون به یخچال و فریزر نگاه میکردم خیلی ترسناک تکون میخوردن اصلا اون وسط هنگ کرده بودم ، زیرپام تکون نمیخورد اما وسایل تکون میخوردن، تنها چیزی ک اون لحظه ذهنمو مشغول کرده بود این بود نکنه زیرآوار بمونم و تو اون وضعیت راحت پیدام کنن :|

پس گفتم برم لباس بپوشم ، قربون دغدغه هام  :|