دغدغه
خیلی ریلکس تو آشپزخونه بودم و داشتم خرما میخوردم، یهو دیدم یکی داره میرنه به پنجره اونم محکم ، منم هنگ کرده بودم ! کی اومده تو تراس طبقه چهارم و داره میزنه به شیشه ! گفتم کیه :|
از اونجایی ک تنها زندگی میکنم معمولا تو خونه راحت میگردم، یهو دیدم بقیه شیشه ها هم دارن میلرزن و صدا میدن :|
پشت سرمو نگاه کردم کابینتا مثه چی تکون میخوردن ، از آشپزخونه اومدم بیرون به یخچال و فریزر نگاه میکردم خیلی ترسناک تکون میخوردن اصلا اون وسط هنگ کرده بودم ، زیرپام تکون نمیخورد اما وسایل تکون میخوردن، تنها چیزی ک اون لحظه ذهنمو مشغول کرده بود این بود نکنه زیرآوار بمونم و تو اون وضعیت راحت پیدام کنن :|
پس گفتم برم لباس بپوشم ، قربون دغدغه هام :|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 5:17
توسط بیگناه
|