اسارت
راستش خوشحال بودم و احساس میکردم به یه تغییر احتیاج دارم ، خلاصه خیلی سرحال و پرانرژی رسیدم اونجا ، ۱۶ تا دختر و ۳ تا پسر اونجا کار میکردن ، خیلی دلم بحالشون سوخت که واسه چندرغاز باید روزی ۱۰ ۱۲ ساعت جوون میکندن !
برنامه کاری اول صب نظافت جنس ها و شیشه ها و ویترین های فروشگاه بود ، بیچاره ها خیلی اذیت شدن :/
ساعت ۱۱ بود ک نزدیک ۲۶ کارتن بار اومد ، منم کمک کردم ک بارها رو بردن تو انبار و قرار شد که ظهر فروشگاه بمونیم و کارتن ها رو باز کنیم یعنی دهنم افتاده بود کف زمین :|
قرعه کشی کردم بینشون ، ۹ تا از دخترا و سه تا پسره با خودم ظهرو اونجا موندیم و کارتن باز کردیم و دسته بندی کردیم که برای شعبات دیگشونم بفرستن ! اینجا شعبه مرکزیشون بود و تمام اجناسشون اینجا باز و پخش میشد یعنی دهنشون رسما صاف میشد !
خلاصه زنگ زدم براشون ناهار آوردن ، خودم ک نخوردم چون اصلا اشتها نداشتم ، ۳ ساعت کارتن باز کردیم و اتیکت قیمت زدیم ، سایزبندی کردیم و تو انبار گذاشتن ک بعدا تقسیم شه !
به اسم مدیر رفتم اما از همشون بیشتر کار کردم ، ساعت چهارونیم مغازه رو باز کردم و دیگه توان کلاس رفتنم نداشتم ، خیلی خسته بودم و سر و وضعمم ک کلا بهم ریخته بود !
با بچه هاش ک حرف میزدم میگفتن ماهی ۱۵۰ تومن برای بیمه از حقوقشون کم میکنه و پول لباس فُرم فروشگاه هم میزنه به حساب اینا و پولشو از اینا میگیره ، خیلی باید ظالم باشی ک پول لباس فُرم کارگرتو ازش بگیری ، وجدان دارن اینا ؟
منم خیلی داغ کرده بودم ، عصر صاحبش اومده و دست میکشه کف زمین میگه چرا خاکیه :| اینجا باید روزی دو بار تی بخوره و از این حرفا منم گفتم بچه ها بار باز کردن و وقت تی کشیدن نبوده !
حالا چند تومن جنس فروختین ؟ :| گفتم خبر ندارم تو سیستم هست میتونید ببینید !
گفتم فلانی برای بچه هایی ک ظهر موندن اضافه کار رد کنم ؟ گفت مگه ناهار نخوردن ؟ گفتم چرا خوردن ، گفت اضافه کار نمیخوان دیگه :|
بعدش ک رفته دوبار زنگ زده که به بچه ها بگو بفروشن باید فروشتون بالا باشه اگه فروش نداشته باشید اخراج میشید و مشتری نباید دست خالی بیرون بره :|
تایم کاری تا ده بود اما تا ۱۰:۳۰ مشتری تو مغازه بوده منم مجبور بودم بمونم دیگه، من و دو تا از پسرا موندیم و درها رو بستیم و رفتیم ! تا رسیدم خونه تقریبا ۱۱:۱۵ شده بود !
۸ رفتم ۱۱ برگشتم ، حالا بماند ک جوون نمونده برام اما محیط کاری اونجا رو نمیتونم تحمل کنم ، طرف انگار برده گیر آورده ! نه جمعه دارن نه روز تعطیل دارن نه استراحت دارن ، منم حوصله ندارم باهاش کار کنم خیلی عوضیه !
نه سرگرسنه زمین گذاشتم ، نه خدا رو شکر محتاجم ، نه اینکه میتونم ظلم کردن به بقیه رو ببینم فردا کلیداشو بهش میدم و برمیگردم خوونه، تو کَت من نمیره این چیزا !
احساس اسارت میکردم :/