امشب یکی از بچه ها گفت بیا پیشم ، دیگه بیخیال باشگاه شدم و رفتم شام گرفتم ک برم پیشش ، تو راه یه زن میانسال ک کف زمین بساط پهن کرده بود با داد و بیداد میگفت آقاااا بچه یتیم دارم یکی از غذاهاتو بده به من، آقاااااا بچم سرگرسنه زمین میذاره ، آقااااااا بهم غذا بده !

منم خیلی قشنگ حتی نگاشم نکردم و رفتم :|

ماشالله توقعاتشونم کم نیست ، یکی پول نون میخواد اون یکی کرایه تاکسی، یکی پول دارو و الی آخر :/ 

کلا وقتی غذا میخوری یا چیزی دستته باید یه دورم گداهای سر راتو مهمون کنی، لامصبا اینجور موقعها حضورشون پررنگتر میشه !

از اونورم یادم رفته بود قاشق بگیرم ، تو پارک نشستیم با دست غذا خوردیم، تنها شانسی ک آوردیم آب و صابون برای شست دستامون پیدا کردیم، غذا خوردن با دست لذت خاص خودشو داره ولی خب من ک کوفتم شد خخخخ =))