بچه بودم شاید اول راهنمایی یا پنجم دبستان ، صبا تو خونه تنها بودم تا برم مدرسه، یه روز صب یه پسره زنگ زد و گفتم اشتباه گرفتی ! 

این دوباره زنگ زد و شروع کرد ب حرف زدن :| فک کرده بود من دخترم ، میگفتم پسرم ولی باورش نمیشد ! میگفت صدات دخترونست :/

خلاصه منم یه برنامه چیدم ک اینو اُسکل کنم و بهش گفتم اسمم یاسیِ =))

گاهی صبا زنگ میزد و چرت و پرت میگفت منم براش داستان سرایی میکردم، هر روزم باهاش قرار الکی میذاشتم و از این سر شهر میاوردمش اون سر شهر !

مرتیکه میخواست دختربچه اغفال کنه :/ 

هیچی دیگه اینقد اُسکلش کردم ک رفت ، یه بارم یه جایی باهاش قرار گذاشتم ک وقتی با سرویس مدرسه رد میشم ببینمش ، یه سیبیلی لاغر بدترکیب بود :/

دقت کردین اینا اعتماد به سقفشونم خیلی زیاده :/