۱۱۵۰
■ یه ساختمون کنار پارک هست که کلاس درسی برگزار میکنه، یه مرد میانسال خیلی محترم اونجا کار میکنه ک من اول فک میکردم اونجا سرایداره اما از ماشینش متوجه شدم ک احتمالا صاحب اونجاست!
خلاصه این هربار منو مادرمو میبینه کلی سلام و احوالپرسی میکنه، خیلی احترام میذاره کلا ...
دیشب که از اونجا رد شدم یهو دیدم داره صدام میکنه، اومدم سمتم و گفت اگه خواستی اون بزرگوار (منظورش مادرم بود) جایی ببری، وسیله منو ببر! چرا خودتو اذیت میکنی!
حالا این مَرده پریروز که رفتیم دکتر ما رو دید که سوار اسنپ شدیم، فک کرده بود ماشین نداریم ...
خیلی ازش تشکر کردم و گفتم بخاطر اینکه جلوی ساختمان پزشکان پیاده شیم و اونطرفا جای پارک گیر نمیاد با اسنپ رفتیم! گفت اصلا چه ایرادی داره، ماشین منو ببر و بذارش وسط خیابون!
اصلا شعور و محترم بودنه این آدما رو که میبینی واقعا لذت میبری، خیلی از معرفتش خوشم اومد ...
حالا اینو مقایسه کن با یه خاله و دو تا دایی که همین محله و به فاصله صد متری ما زندگی میکنن اما یه سَر به خواهرشون نمیزنن!! درد اون مَرده بخوره تو فرق سَر همچین خاله و دایی هایی!! کلا خونواده مادریم گوه ۲۴ عیارن! (چ خودشون چه بچه هاشون) فوق العاده پُرادعان و خودشونو عقل کُل میدونن، اصلا تا وقتی زندم هیچ نوع معاشرتی با اینا نمیکنم و برای همیشه پرونده ارتباطم با اینا رو بستم!
■ دیشب رفتم داروخونه و داروهای مامانمو گرفتم، ۴ میلیون پول دادم اونم مثلا با بیمه! چندرغاز حقوق بهش میدن ک خرج نیازهای اولیه خودشو تو یکماه نمیده!
■ دوباره رمز همراه بانکمو فراموش کردم و از بس اشتباه زدم ک مسدودش کردن! باز باید برم تا بانک متاسفانه!!