از اتاقم بیرون اومدم ک یهو دیدم مامان داره از رو تخت میوفته! فاصلم زیاد بود ازش و نتونستم بهش برسم، افتاد رو زمین! دو تا میز دکوری سنگین کنار تختش گذاشتم که اگه خواست بیوفته اونا نگهش دارن! (سمت بالا تنه ک مزاحم بلند شدنش نباشن)

این که افتاد، میزها هم افتادن و یکیشون خورد رو پای من! از درد عر میزدم! اما نگرانش بودم، فک کردم سکته ایی چیزی کرده! چشماش گیج و منگ بودن، خیلی براش ترسیدم! شوکه شده بود!

خانوم لبه تخت خوابیده و افتاده! وقتی دیدم حالش خوبه دگ از درد ب خودم پیچیدم، یه ساعت ناله کردم! الانم درد دارم! نمیدونم از دست این ب کجا پناه ببرم!

جمع کنم از اینجا برم، اینم هر بلایی سَرش میاد ب درک! شده بلای جون من، همش اذیت و آزار داره! یه آدم تنبله بیخیال ک هیچی براش مهم نیست ...

از درد بدنم میلرزه، پامو خورد کرده ...