* واحد روبرو یه زن و شوهرن ک خواهرزنشم باهاشون زندگی میکنه! انگار جدیدا دختره هم نامزدی چیزی داره!!

خلاصه امشب صدای خنده میومد، از چشمی در نگاه کردم و دیدم مَرده شوخی دستی میکنه و دختر میخنده! بعد زنه در باز کرد و دیدم خیلی صمیمانه رفت بغل مَرده و دو تا دستشو گذاشت رو شونش و بوس و بغلش کرد! پشمام ریخت واقعا!! چمیدونم شاید خیلی صمیمی و روشنفکرن!! شایدم نسبت فامیلی دارن یا شایدم من ندید بدیدم!!

* با اینکه همش ۵ جلسه باشگاه رفتم اما حس میکنم یه مقدار حجم گرفتم! بدنم فرم و زیرسازی از قبل داره و فقط نیاز به تلنگر داشت ...

* نصف شب رفته بودم تو هتل که اتاق بگیرم، مادرم تو ماشین بود! کسی تو پذیرش نبود، رفتم از بیرون زنگ ساختمونو زدم، بعد از چند ثانیه رایان رینولدز مناطق محروم اومد پایین!! یه لحظه احساس کردم تو سکانسی از فیلمبرداری یه فیلم هستم! ولی با دیدنش کاراکتر فیلم صداها (voices) اومد تو ذهنم ...

جبر جغرافیایی که میگن همینه، همزادش الان تو هالیوود پول پارو میکنه و این مستخدم یه هتل تو فیروزکوهه!!