۹۲۳
* کاش یکی رو کمرم راه بره!! از ماساژ و این چیزا گذشته، فقط له کردنش جواب میده!!
* مسافرت ک بودیم میخواستم سوار ماشین بشم، دو تا خانوم شصت و چند ساله با یه پسربچه داشتن رد میشدن! یکی از خانوما با لبخند اومد سلام کرد و گفت زاغی! (نمیدونم چطوری مینویسنش) بعد از احوالپرسی و چند تا سوال (زن و دوس دختر نداری و اینجور حرفا)، گفت بیا گوشیمو بگیر، اسم بهار پیدا کن و بهش زنگ بزن و باهاش دوست شو!! بهار دخترمه و جدا شده، شاسی بلند داره، سوخاری فروشی داره و از این حرفا :|
یه گوشی داغون و قدیمی داشت، سوادم نداشت اما معلوم بود آدم ناحسابی و ندید بدیدی نیست! دگ از زندگیش گفت و بچه هاشو و نوه هاش!! گفت بیا پیش خودم، خونم همینجاست چرا پول میدی!!
هم خونه خودشو نشونم داد و هم خونه بهار!! گفت همه جهیزیش اینجاست ولی زیاد نمیاد اینطرفا چون مغازش یه شهر دیگه همین اطرافه!!
خیلی حوصله ندارم با جزئیات تعریف کنم اما خانوم دنبال کیس برای خودش بود و بهار هم احتمالا جایزه و تشویقی بوده!!
این برای اوایل فروردین و زمان جنگ بود!