۱۲ رفتم بیرون و ۳ و ربع خونه بودم! دیدم مامانم خیلی مستاصل و درمانده نشسته رو مبل و گوشیشو زده به شارژ!

میگم چیشده؟! میگه خوب شد اومدی، میخواستم بهت زنگ بزنم اما نمیدونستم چطوری! نگرانت شده بودم! گوشیمم شارژ نداشت و اینجا نشستم ...

گفتم من که یکساعت پیش بهت زنگ زدم، خوابیده بودی و دگ تماس نگرفتم ک خوابت خراب نشه ...

بنده خدا بعد از اون عارضه مغزی که بهش وارد شد حتی کار کردن با گوشی براش سخت شده و نمیدونه باید چیکار کنه، عذاب وجدان گرفتم که همینجوری تنهاش گذاشتم و رفتم...

دگ سریع ناهار درست کردم و بهش دادم، قرصشم دادم و الان فیلم میبینه ...