* صب ک رفتم پیشش با یه لحنی بهم گفت سلام خوبی، ک واقعا ناراحت شدم براش، انگار منتظرم بود یا دلش تنگ شده بود ...

نمیدونم چرا از کودکی بی دلیل بچه ننه بودم! با اینکه مادرم خیلی مهربون بود اما اونقدرا برام وقت نمیذاشت یا لوس منو بار نیاورد! انگار این ویژگیا چیزیه که آدم باهاش متولد میشه و دست خودش نیست که اینجوری نباشه!

چیزی که ناراحتم میکنه واقعا این نیست که چرا وقتمو صرفش کنم، از این دپرس میشم ک اصلا دلسوزی و رحمی ب خودش نداره! اگه من مراقبش نباشم یا بهش تذکر ندم با بی احتیاطی و زیاده روی خودشو ناقص میکنه! انگار هیچی براش مهم نیست و اهمیتی به چیزی نمیده، همین باعث میشه که حتی نتونم چند ساعت با خیال راحت اینجا نباشم! انگار هیچ اراده ایی رو کاراش نداره یا شایدم نمیخواد ک داشته باشه ...

* مقدمات ناهار فراهم کردم و به زودی آمادش میکنم!