* علی امروز ما رو اسفالت کرد! یک ساعت که با موبایل حرف زدیم، ۴ ۵ ساعت هم اومده اینجا و در مورد کات با دوست دخترش حرف میزنه!

مامانم ک کلافه شده بود طفلک! منم دگ خوابم گرفته بود! خدا رو شکر دگ رضایت داد و رفت!!

موقع رفتن علی، مامانم اشاره میداد نون بیار! عزیز من ۱۲ شب نون از کجا گیر بیارم آخه!

* عصر هم پیرمرد زنگ زده بود و میگه من فردا و پس فردا در خدمت شمام، اونروز گفته بودی یه آخر هفته با هم بریم بیرون!

گفتم آره بهتون خبر بدم! حالا مجبورم جمعه صب با این برم بیرون!

مردم دوستاشون در و داف ، موقعیت کاری، مزایده و مناقصه! سفر و اکیپ و چیزای دگ بهشون معرفی میکنن و پیشنهاد میدن، رفیق ما یه پیرمرد پُررو رو انداخته رو سَر ما!