۶۶۱
* علی امروز ما رو اسفالت کرد! یک ساعت که با موبایل حرف زدیم، ۴ ۵ ساعت هم اومده اینجا و در مورد کات با دوست دخترش حرف میزنه!
مامانم ک کلافه شده بود طفلک! منم دگ خوابم گرفته بود! خدا رو شکر دگ رضایت داد و رفت!!
موقع رفتن علی، مامانم اشاره میداد نون بیار! عزیز من ۱۲ شب نون از کجا گیر بیارم آخه!
* عصر هم پیرمرد زنگ زده بود و میگه من فردا و پس فردا در خدمت شمام، اونروز گفته بودی یه آخر هفته با هم بریم بیرون!
گفتم آره بهتون خبر بدم! حالا مجبورم جمعه صب با این برم بیرون!
مردم دوستاشون در و داف ، موقعیت کاری، مزایده و مناقصه! سفر و اکیپ و چیزای دگ بهشون معرفی میکنن و پیشنهاد میدن، رفیق ما یه پیرمرد پُررو رو انداخته رو سَر ما!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ ساعت 23:55
توسط بیگناه
|