یک ساعت بعد از اینکه پیرمرد زنگ زد، باهاش تماس گرفتم و گفتم چهارشنبه ساعت ۸ میام دنبالت! (اونم فقط بخاطر دوستم چون محبت بی چشم داشتی بهم کرده!)

میگه ۸ زوده و اونجا شلوغه! :/

گفتم پس چند بیام؟! گفت ده یا ده و نیم! گفتم من باید تا ۱۱ برگردم و کار دارم!

دگ آخرش یجوری قبول کردم که معذب شه و دگ سراغ من نیاد! خیلی با اکراه و اینکه من فلان ساعت باید جایی باشم و مادرم تنهاست و از این صحبتها! (واقعا دروغم نگفتم) در نهایت قرار شد ۹ تا ۹ و نیم برم دنبالش!

خیلی مرتیکه بیشعور و بهونه گیریه! قبلا هم متوجه شدم، همه ایراداتی که رو خونه ها میذاشت و میگفت خانومم نمیتونه و دوس نداره، در واقع بهونه گیری های خودش بود!

یک ساعت بعدش دوباره زنگ زده، میگه مزاحم شما نمیشیم، فردا با خانومم میرم!

خلاصه زنش گوشیو گرفت، کلی عذرخواهی کرد! تو رو خدا فک نکنین ما میخوایم ازتون سوءاستفاده کنیم، الان هر کی خودش گرفتاره، بعدا فلانیو (دوستم) نفرین نکنی که اینا کی بودن به من معرفی کرد و دردسراشون مال من شد! (انگار وبلاگمو خونده بود و دقیقا جواب چیزاییو داد ک تو وبم نوشته بودم)

زنش خیلی فهمیده و باشعور بود، خودش مثه گاو میمونه و انگار سطحش زیادی پایینه!

حرف زدنم بلد نیست، تا میگی سلام بعدش میگه فردا منو ببر فلان جا چون کار دارم! خب به درک ک کار داری!

اما خانومش خیلی مودب و باشخصیت بود، واقعا هم فرق میکنه ک چجوری از یکی درخواست داشته باشی!

دگ به خانومش گفتم نه بابا، این چ حرفیه! کاری نمیخوام بکنم و چهارشنبه خودم میام دنبالشون!