۵۵۵
* به این آشنای دوستم زنگ زدم، تعارف زدم که اگه کاری چیزی داشتن به من بگن! دوس دارم کمکی براشون باشم اما میترسم همه وقتم صرف مراقبت و نگهداری از بقیه بشه و عمرم همینجوری بره!
حالا مادر خودم بحثش جداست اما واقعا نه میخوام و نه میتونم مشکل گشای بقیه باشم! البته اونا هم انتظاری ندارن، آدمای مودب و باشخصیتی هستن اما بالاخره هر چیزی یه شروعی داره، همینکه یه خونه براشون پیدا کنم (که قطعا اسباب کشی هم پای خودمه) خیلی هنر بزرگی کردم!
* معلم زبانم فردا عقد و عروسیشه! دیروز با پسر که حرف میزد بهش میگفت، آره دگ تو که کاری نمیکنی، همه چی پای خودمه! واسه خودت راحت تو خونه خوابیدی!
بعد من خودمو واسه طرفم تیکه پاره میکردم، میگفت تو ک کاری برای من نمیکنی و نکردی! منم باید از این رمزا بزنم، تا بیشتر دوسم داشته باشن! هر چی بیشتر بها بدی و فداکاری کنی، میشی آدم بد داستان! تازه بدهکارم میشی، باید همه چیو حواله بدم به کتفم تا عزیزتر بشم!