۵۰۳
* امروز بی دلیل نگران مادرم بودم، خیلی دوسش دارم و نمیدونم اگه من نباشم تکلیفش چی میشه، بهش گفتم اگه یروزی نبودم برو یه آسایشگاه خوب که ازت مراقبت کنن و همه حقوقتو بده برای اونجا یا یه پرستار دلسوز بگیر که تنها نباشی، نمیخوام بیکس و بی مراقب بمونی البته چون میدونم مامانم یادش نمیمونه جلوی خواهرش اینو گفتم که بدونن خواست من چیه!
* مدتهاست تو افسردگی و غم غرق شدم، دگ چیزی خوشحالم نمیکنه متاسفانه ...
* امروز فقط ناهار خوردم با میوه! کاملا میلمو از دست دادم و اشتها ندارم ...
البته بی میلی بهتر از پُرخوری و بدخوریه ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ ساعت 1:3
توسط بیگناه
|