* هر چی از حضور ما تو این خونه میگذره، خواهرم خودشو بیشتر و بیشتر از ما دور میکنه و عملا دگ هیچکاری اینجا انجام نمیده!

به چشم یه خوابگاه به اینجا نگاه میکنه که با زحمتای من و خرج مامانم آماده و محیاست!

از فردا تمام وسایل مصرفی که خریدمو جمع میکنم، از شامپو بدن و مایع لباسشویی بگیر تا چیزای دگ! وقتی قرار هیچکاری برای خونه انجام نده دگ حق استفاده از وسایلشم نداره!

فقط بخاطر مامانم از اینجا پرتش نمیکنم بیرون، وگرنه حتی یک دقیقه نباید تو این خونه بمونه ...

بره دعا کنه مادرش صد ساله شه وگرنه جاش تو جوب کنار خیابونه!

با آدم بد باید بد بود ...

* خیلی خوشحالم که اون خونرو اجاره دادم، خیلی زحمت کشیدم براش اما واقعا ارزششو داشت! یه مشغله فکری خیلی بزرگ از رو دوشم برداشته شد!

این موکتای کف خونرو با یه کارگر جدا کردیم، من آدم کم زوری نیستم واقعا، کارگر هم قوی بود اما پدرمون در اومد که تا تو وانت بردیمشون! (برای شستشو) فک کنم هر تیکه بالای ۱۰۰ کیلو وزن داشت! اینقد خاک رو اینا نشسته بود که نگم براتون!

وقتی از شستشو برگشتن هر کدوم ۵ کیلو شده بودن! اصلا باور کردنی نبود! خونه ایی که سالها خالی بمونه از این بهتر نمیشه دگ!