ساعتای ۸ ۹ شب صدای بلند حرف زدن یه نفر میومد!! اولش فک کردم داره با موبایل حرف میزنه اما صداش خیلی رو مخم بود و عصبی شده بودم، شاید ۳۵ ۴۰ دقیقه این صدا رو اعصاب من بود!!

پنجره رو باز کردم و به حرفاش گوش دادم، متوجه شدم یه جوون معتاده که از روی توهم یا دیوونگی با خودش بلند بلند حرف میزنه ...

آدمی که طرد شده، جوونی که از دست رفته، آرزوهایی که خاک شدن و انسانی که همه چیشو باخته برام تصویرسازی شد ...

خیلی تلخ ک بخوای حتی یک ساعت مثه اون زندگی کنی، کسی که دلسوز و مونسی نداره، حال و آینده ایی نداره، کمک حالی نداره، خوونه و سرپناهی نداره، یه مرده متحرک که احتمالا هر لحظه از زندگیش تلختر از مرگه ...

همشون قربانین، قربانی خونواده هاشون، رفاقتاشون، ضعف روحی و روانیشون، فقر و نداری، شایدم دنبال راه فراری بودن که به اینجا رسیدن، هر چی که هست خیلی تلخه ...

خیلیا تحصیلکرده و ورزشکار بودن اما اسیر مواد شدن و همه چیشونو باختن ...

اگه اینا رو دیدین اذیتشون نکنین و به چشم بد نگاهشون نکنین چون فقط یه شکست خوردن ...