آخرای خرداد بود و با توجه به گرمسیری بودن منطقه میشد فهمید که روز سختی در پیش داریم، وسایلو چیدیم و چند نفر مشغول درست کردن صبحانه شدن، آبی که از آبشار سرازیر میشد از طریق یه کانال به پایین میریخت (پایین پلکان) 

قبل از ما یکی دو تا خونواده اومده بودن و جای خوب اونجا رو گرفته بودن، کم کم آفتاب به محدوده ما رسید و تصمیم گرفتیم تا هوا گرمتر نشده جای بهتری پیدا کنیم، وسایلو بردیم و کنار کانال آب گذاشتیم، همزمان با این کارها دو تا از بچه ها برخلاف قول و قرارهای قبلی با خودشون چیزایی آورده بودن که استفاده کنن و برن فضا :| 

من خیلی شاکی شدم چون از اساس مخالف اینکارها هستم، اطلاعی نداشتم و سکوت کردم که مبادا گشت و گذارمون به تلخی بکشه ...

مقدار خیلی زیادی کباب درست کردیم و خوردیم، اینقد که هممون از سنگینی ولو شدیم و دراز کشیدیم، چندتا از بچه ها پشت درخت ها و یواشکی تو کانال آب خودشونو خالی میکردن، کسایی که پایین پلکان بودن احتمالا خبر نداشتن آبی که توش مشغول بازین محتوی چه چیزیه :|

کم کم خیلی شلوغ شد و تصمیم به برگشتن گرفتیم چون هم راه نسبتا طولانی در پیش داشتیم و هم اینکه آبی برای خوردن نداشتیم، همون مسیرو پیاده برگشتیم و سوار ماشینامون شدیم و حرکت کردیم، با توجه به گرمی هوا آبمون خیلی زودتر از پیش بینیمون تموم شد و همگی در حال جوون دادن بودیم، اصلا تصور نمیکردیم اون مقدار از آب جوابگوی چندساعت تفریح تو یه منطقه کوهستانی نباشه، بعد از چند دقیقه موفق شدیم آب بخریم و هر کدوممون چند بطری بزرگ آبو بغل کردیم و مثه قحطی زده ها میخوردیم، اینقد آب خوردیم که همگی دلدرد گرفتیم ...

دورمون پر از درخت بود، کنارمون کانال آب بود و آب تنی کردیم، منطقه کوهستانی بود اما بازم جوابگوی گرمای هوا نبود ...

در مسیر برگشت شاید صدها تانکر عراقیو دیدیم، تا الان این همه تانکر تو جاده ندیده بودم، با توجه به همزمانی سفر ما و حادثه تروریستی مجلس، ایست بازرسی های متعدد در طول مسیر باعث بوجود اومدن ترافیک خیلی طولانی شده بود، من جلو نشسته بودم و یکی از بچه ها پشت فرمون بود، دو نفر دیگه عقب نشسته بودن، ماشین ما به ایستگاه رسید، افسر خیلی خوشتیپ و خوش هیکل چندتا سوال از راننده پرسید، بعدش دو نفری که عقب بودنو سوال پیچ کرده بود و اونا مثه دو تا موش کوچولو که زهره ترک شده جواب میدادن، اینا همون دو نفری بودن که چند ساعت قبلش رفته بودن فضا :))

فک کنم اگه سوال و جواب ادامه پیدا میکرد اون دو تا خودشونو خیس میکردن، جالب بود که افسر حتی یه نگاهم به من نکرد و سوالی از من نپرسید، ماشینو بازرسی کردن و به راه ادامه دادیم، البته اونها دنبال تروریست هایی که قصد ورود به کشورو داشتن میگشتن و خیلی کاری به ما نداشتن ...

تو مسیر بستنی فروشی شلوغی بود، پارک کردیم و بستنی خوردیم ک خیلی چسبید و دوباره به حرکت دادیم تا به شهر کرمانشاه رسیدیم ...

• شهر پیران نزدیک شهر سرپل ذهاب بود که چند ماه بعد از سفر ما دچار زلزله شدیدی شد، نمیدونم اون دختر پسرهای کوچولویی که دیدیم زنده هستن یا نه، چون تمام روستاهای اون مناطق با خاک یکسان شدن، بعد از سه سال هنوز تصویر اون بچه ها تو ذهنمه، امیدوارم ک زنده مونده باشن ...