یکم فک کردم و بعدش گفتم دوس دارم یک روز کامل کنارم باشی!

اونم قبول کرد ...

از اونجایی که مسافرت بودم خیلی دوس داشتم زودتر برگردم و ببینمش!

خونمون فقط یک خیابون فاصله داشت و خیلی بهم نزدیک بودیم!

بعد از یک هفته برگشتم تهران و خلاصه روز موعود فرا رسید و حدودای ده و نیم صبح اومد پیشم, یه دختر با تیپ دهه هشتادیا و هیکل رو فُرم (ورزشکار بود) قد کوتاه (نسبت به من) از تیپ و استایلش خوشم اومده بود!

اونروز انتخاب واحد داشت و درگیر کارای دانشگاش بود, نشست و سرش تو گوشیش بود و همزمان با دوستش چت میکرد تا واحد بردارن ...

منم روبروش نشسته بودم و بهش نگاه میکردم! دیشبش و صب همون روز کلی خرید کرده بودم, از کیک خامه ایی تا پفک,چیپس, پاستیل, شکلات, بستنی و آبمیوه و چیزای دیگه! دوس داشتم پذیرایی مناسب باشه!

بقیش واسه قسمت سوم ...